سرچشمه حقیقت، کلام شری ماتاجی نیرمالا دوی موسس ساهاجا یوگا

سخنرانی های شری ماتاجی نیرمالا دوی موسس ساهاجا یوگا

وعکس العمل، گزیده ای از کلام شری ماتاجی، بنیانگذار ساهاجا یوگا
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: شری ماتاجی ، ساهاجایوگا ، کندالینی ، ساهاجا یوگا

" واکنش و عکس‌العملReaction "

گزیده ای از کلام شری ماتاجی نیرمالا دوی، بنیانگذار ساهاجا یوگا

 

سعی کنید به هیچ چیز عکس­العمل نشان ندهید... فقط نمایش را نظاره کنید (951224)؛

 ایگوی (منیت، نفس-ویراستار) خود را به چالش بکشید... نه اینکه عصیانی شوید... سعی کنید ایگوی‌تان واکنش نشان ندهد... اگر سعی کنید، خیلی آسان به دست می­آید... در آینه به خودتان نگاه کنید و به خودتان بخندید... خودتان را دست بیندازید (860504)؛

وقتی ما کاری را انجام می­دهیم و دیگران از آن قدردانی نمی­کنند، یا به ما ملحق نمی­شوند، یا احیاناً تضییعش می­کنند، آنگاه کار عادی واکنش نشان دادن با برگشت به سمت تاماگونا (کانال چپ) است. ما باید کار کردن را به عنوان یک تمرین برای پرورش قدرت مصونیت‌مان در نظر بگیریم و آن را با عدم وابستگی و با لذت انجام دهیم و با انجام دادنش وارد ساتواگونا در مرکز شویم (800517.2)

حالت شاهد بودن باید خیلی زیاد برجسته شود... تا این قید و شرط­ها و ایگوی واکنش نشان دهنده، پایان پذیرد... دیگر واکنشی نخواهید داشت... بلکه فقط شاهد خواهید بود... و دانشی که "حقیقی" است همواره می­آید... همواره... از طریق شاهد شدن. اگر ندانید چطور شاهد شوید، آنگاه هر دانشی که دارید جز به واسطه ایگوی‌تان یا قید و شرط­های‌تان نیست... دانش مطلق نیست (010321)

وقتی بتوانید به آگاهی بدون فکر برسید، واکنش­تان صفر خواهد شد... به چیزی نگاه می­کنید... فقط به آن نگاه می­کنید، واکنش نشان نمی­دهید، چرا که بدون فکر هستید... واکنش نشان نمی­دهید. وقتی آن واکنش در کار نباشد، تعجب خواهید کرد که همه چیز الهی است (980510)

این عیب‌جویی در واقع از ذهن‌تان که هنوز نورانی نشده می­آید... و نمی­توانید از چیزی لذت ببرید چون واکنش نشان می­دهید ـ کار شما چیست؟ لذت بردن... لذت بردن از همه چیز... و آن لذت بردن رحمت خدا است... حتی می­توانید از پریشانی لذت ببرید... از شکنجه... از همه چیز... اگر بتوانید این نکته را دریابید که هیچ چیز نمی­تواند برای روح­تان رخ دهد. در حالت ساهاج فقط نظاره می­کنید... و می­بینید... و از آن لذت می­برید (000507)

ابتدا باید خودتان را خالی کنید...اگر با این عقاید آکنده شده باشید... این عقاید کهن... و هنوز به آنها چسبیده باشید... چطور می­توانید پر از الوهیت شوید. اگر کوزه­ای پر از آب یا هر چیز دیگری باشد... نمی­توانید آن را پر کنید... بنابراین باید خود را خالی کنید... ذهنتان را خالی کنید ـ از طریق ساهاجایوگا امکان­پذیر است، اگر بتوانید کندالینی­تان را بالاتر از آگنیا چاکرا بیاورید... به وسیلة واکنش نشان ندادن. واکنش نشان دادن بدترین چیز است... زیرا واکنش از آگنیای شما می­آید. به خاطر قید و شرط­های‌تان... یا ایگوی‌تان است. بنابراین بعضی مردم به ­خاطر قید و شرط­های‌شان واکنش نشان می­دهند... و بعضی به ­خاطر ایگویشان. خوب چرا باید به هر چیزی واکنش نشان دهیم... چرا با واکنش نشان ندادن، لذت نمی­برید... فقط بروید و ببینید که چقدر زیبا ساخته شده­اند... گلهای زیبا... فقط از آن لذت می­برید... بعضی اِشکال­هایی پیدا می­کنند... بعضی این کار را می­کنند... ولی لذت آفرینش او در آنجاست و باید قادر به دیدن آن ... احساس کردن آن... لذت بردن از آن باشید... و آن‌وقت یک ساهاجایوگی هستید... در غیر این صورت نیستید. اگر یک فرد واکنش نشان دهنده­ هستید، نمی­توانید یک ساهاجایوگی باشید (001231)

بیشتر شما مشکلات کوچکی دارید... و برای اکثر شما این مشکلات اگنیا چاکرا است... که به صورت... واکنشی... نسبت به هر چیز خارجی... نسبت به همه چیز می­اندیشید. این واکنش­ها از قید و شرط­های‌مان یا ایگویمان ناشی می­شوند... افراد ایگویی فوق­العاده حساس هستند... اگر به آن‌ها چیزی بدهید که فکر کنند خیلی با ارزش نیست، ممکن است احساس آزردگی کنند... می­توانند برای هر چیزی دچار رنجش شوند... چون این آگاهی را دارند که فرد ویژه­ای هستند... و هر کس باید با آن‌ها درست رفتار کند... و اینگونه است که اگر متوجه شوند فردی به هر نوعی آن‌ها را کوچک می­­کند، به کلی ناراحت می­شوند... این از ایگو می­آید. دلیل دوم قید و شرط­های‌تان است... مثلاً اگر هندی هستید... قید و شرط­تان این است که فردی که به ملاقات شما می­آید، باید به پای‌تان دست بزند... به فرض او خویشاوند شما باشد... و پای‌تان را لمس نکند... آن‌وقت عصبانی می­شوید. هر چیز شبیه به این، که قید و شرط­های شماست، به شما این تصور را می‌دهد که به شما توهین شده است... یا به شما احترام گذاشته نشده... بعد احساس بدی پیدا می­کنید (001225)

 

تواضع یکی از ملاک‌های یک ساهاجایوگی است... شخصی که تواضع ندارد، نمی­تواند ساهاجایوگی نامیده شود... بنابراین این تواضع به شما یک حالت پایدارتری می­بخشد که با آن واکنش نشان نمی­دهید... فقط تماشا می­کنید... و اینگونه حالت جدیدی، حالت شاهد بودن، درون‌تان می­آید. وقتی شاهد می­شوید... در زمان حال هستید... و فقط تماشا می­کنید و لذت می­برید... زمانی که در حال فکر کردن هستید، لذت از تمام آفرینش در درون ذهن‌تان نیست... بنابراین فرد باید یاد بگیرد که واکنش نشان ندهد. ولی مشکل امروزه این است که تمام انسان­ها در واکنش نشان دادن خوب هستند... واکنش نشان دادن اصل اساسی زندگی امروزی است. همة شما ساهاجایوگی هستید... و کاری که باید انجام دهید، فهمیدن این است که چرا این ایگو در سر من می­آید... چه کاری کرده­ام.... که هستم... وقتی پرسیدن چنین سؤالاتی را ادامه می­دهید، این ایگو ناپدید خواهد شد. در فرهنگ ساهاج ما یک روش خوب برای غلبه بر ایگو داریم... خودتان می­توانید درون­گری کنید... ببینید چرا اینگونه رفتار می­کنید... سعی کنید بفهمید... این آقای ایگو در سرتان چه ­کار می­کند. البته منترای مسیح بهترین چیز است... ولی وقتی این منترا را می­خوانید، باید در حالت خیلی متواضعانه­ای باشید... بالاخره من چه هستم... که هستم... به ستاره­های فراوان نگاه کنید... به همه این چیزهای زیبا نگاه کنید... من که هستم... من چه کاری انجام داده­ام... چرا باید اینقدر ایگویی باشم (001225)

 


 
ازدواج، سخنرانی شری ماتاجی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: شری ماتاجی ، ساهاجایوگا ، کندالینی ، ساهاجا یوگا

" ارزش ازدواج - The value of Marriage "

سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دوی ، لندن، هشتم می 1980

 


در ابتدا ساهاجایوگا آغاز جوانه‌زدن شما می‌باشد، سپس {آن جوانه} رشد می‌کند و در طی آن رشد شما باید به یک شخصیت بزرگتر و گسترده‌تری تبدیل شوید.

با ازدواج حتی شما یک شخص بهتری می‌شوید یا شخصیت بهتری پیدا می‌کنید. حالا، چرا ازدواج برای ساهاجایوگی‌ها ضروری است؟ اولین و مهمترین چیز این است، که ازدواج کردن معمولی‌ترین چیز است. خداوند این آرزوی ازدواج را در شما برای هدفی قرارداده است، اما اگر این آرزو را در راستای آن منظوری که در شما قرارداده شده استفاده نکنید، می‌تواند تبدیل به یک انحراف شود، می‌تواند یک چیز بسیار زشتی شود، می‌تواند برای رشد شما بسیار مضر باشد، بنابراین هر کسی باید این آرزوی ازدواج که درون ما قرار داده شده است را بفهمد.

ازدواج بدین معناست، زن کسی است که عضو و قسمتی از وجود شماست، یک زن کسی است که می‌توانید به او تکیه کنید، او بسان مادر شماست، خواهر شماست، فرزند شماست، او همه چیز شما است، شما تمام احساساتتان را با زنتان تقسیم می‌کنید (درمیان می‌گذارید) بنابراین این بسیار مهم است که زن باید بگونه‌ای باشد که بفهمد این لازمه یک ازدواج است.

اکنون در ساهاجایوگا، همانطور که دیده‌اید، همه شما مشکل کانال چپ یا راست را دارید. اکنون که این ازدواج‌ها صورت می‌گیرند، غالباً بصورت خودبخود، و بصورت یک برنامه طبیعی، اتفاق می‌افتد، که با شخصی ازدواج می‌کنید که کامل کننده شخصیت شما می‌باشد. زیرا فرض کنید که شما یک شخص کانال چپی هستید، و اگر با شخصی که کانال چپ بسیار قوی دارد، ازدواج کنید متعادل خواهید شد، و این طریقی است که می‌توانید یک ازدواج خوب داشته باشید.

اما، برای این منظور، چیزی که بسیار مهم است، این است که باید تقسیم کنید. باید زندگی را تقسیم کرده، هر لحظه و هر ذره آن را شریک شوید. اگر نمی‌دانید چطور زندگی را تقسیم کنید زندگی شما بسیار مشکل خواهد شد. زمانی که عشق به میان می‌آید چطور عشقمان را ابراز می‌کنیم؟ با تقسیم تمام لذتهایمان، و تمام دردهایمان و تمام مشکلاتمان. . . اما در ساهاجایوگا این، مقداری بیشتر است. فکر می‌کنم خیلی بیشتر، خیلی خیلی بیشتر. در اینجا شما باید به صورت جمعی و اشتراکی زندگی کنید، ازدواج در ساهاجایوگا یک امر شخصی نیست، اصلا" اینطور نیست. اگر کسی این احساس را دارد که ازدواج در ساهاجایوگا بین دو نفر است، اشتباه است، این دو اجتماع است، و می‌تواند دو ملت باشد، می‌تواند کاملاً بین دو جهان باشد. بنابراین این لذتی نیست که بین خودتان باشد. اگر شما زن و شوهر خوبی برای هم هستید، این در ساهاجایوگا کافی نیست. از این عشق همه افراد یک جامعه، همه جمع باید لذت ببرند. اگر این کار را نمی‌توانید انجام دهید پس شما به ازدواج ساهاجایوگا دست نیافته‌ اید، و آن فقط یک ازدواج معمولی است که انسانها انجام می‌دهند، فقط همین. هیچ چیز خاصی در مورد آن وجود ندارد. چنین ازدواجهایی باید بتواند این شانس را به ارواح بزرگ و جانهای عظیم بدهند که به روی زمین بیایند. کسی که در ساهاجایوگا ازدواج می‌کند، کسانی که ساهاجایوگی هستند، شما عشقشان را با ساهاجایوگیها و جامعه‌ای که ساهاجایوگاست به طور مساوی تقسیم می‌کنید، آنگاه فقط روحهای بزرگ هستند که متولد می‌شوند. بنابراین اولین آزمایش ازدواج ساهاجایوگی این است که چقدر می‌توانید {خوشبختی و مواهب} این ازدواج را با دیگران تقسیم کنید.

بطور مثال همانطور که می‌گویید در یک ازدواج معمولی مرد شخصی است که رئیس خانواده است. حالا او باید رئیس باشد، بنا به ‌دلایلی مرد باید رئیس باشد. اشکالی ندارد که مرد سر {رئیس} باشد، این درست است، و شما {خانمها} قلب می‌شوید. قلب مهمتر از سر است. شاید تشخیص نمی‌دهیم که چقدر قلب مهم است. می‌بینید که حتی اگر سر از کار بیافتد، قلب هنوز می‌تواند به کارش ادامه دهد. تا زمانی که قلب ادامه می‌دهد همیشه می‌توانیم رو به بالا ادامه دهیم، اما اگر قلب از کار بیافتد، سر نیز از کار می‌افتد. بنابراین شما به عنوان یک زن، قلب هستید و مرد راس و سر خانواده است. بگذارید که او این احساس را داشته باشد که راس و سر خانواده است، آن فقط یک حس است، فقط یک حس است. مثل سری که همیشه احساس می‌کند که اوست که تصمیم می‌گیرد، اما مغز نیز می‌داند که قلب است که مایحتاج هر کسی را فراهم می‌کند، قلب است که همه جا گسترده شده، منبع واقعی همه چیز است. بنابراین زنها، اگر میزان اهمیت خود را بداند، هرگز نباید احساس پایین بودن یا تحت تسلط بودن را داشته باشد، اگر می‌داند که او قلب است. و فکر می‌کنم این نکته‌ای است که مردم، بخصوص زنان، در غرب آن را فراموش کرده‌اند و از دست داده‌اند و نفهمیده‌اند. اگر آنها این نکته را فهمیده بودند مشکلات خیلی کمتری داشتند.

حالا ببینید که این راه درستی نیست که مردم فکر می‌کنند که دیگران را کنترل می‌کنند، یا روی دیگران تسلط دارند یا به نوعی سعی دارند که آنها را تحت فشار قرار دهند. این راه درستی نیست. قلب است که به طور واقعی همه چیز را اداره می‌کند. قلب قانون گذار همه چیز است، این قلب است که قدرت پوشش دادن مغز را دارد تا آن را آرام کند. می‌دانید مغز سردرد است، آن دیوانه‌وار کار می‌کند و کار می‌کند. اما قلب چیزی است که واقعا" تمام بدن را با عشقش پوشش می‌دهد و می‌تواند آرامش کند، می‌تواند به آن لذت و شادی دهد. قلب است که روح را در خود دارد. بنابراین قلب یک چیز بسیار مهم است، که قدرت بدن است، مثل اینکه سرانجام باید روح شوید، چیزی که در قلب وجود دارد.

با مغز شما توجه می‌کنید، برای همین است که مرد باید راس باشد، او باید بیرون برود، باید کار کند، باید با مردم معامله کند، بنا به اصطلاح شما یک برون‌گرا است، و یک زن هم گاهی اگر مشکلاتی وجود دارد باید کار کند، اما زن نباید احساس تحکم کند اگر که مرد بگوید "تو کار نکن". ولی این را با عشق می‌گوید! حالا اگر مغز شروع به تحت تسلط قرار دادن بیش از حد قلب بکند، چه اتفاقی می‌افتد؟ سپس، خشکی بوجود می‌آید. همانطور که می‌بینید، مثل خیلی از مردها که واسواسی و بسیار دقیق هستند، بسیار جزئی نگر هستند – آنها سردرد هستند، باعث سردرد کامل برای خودشان، برای دیگران، و برای تمام جامعه. چنین مردمانی می‌توانند فوق العاده خشک باشند و همیشه مثل کسانی هستند که نمی‌توانند از فرزندانشان و از هیچ چیز دیگر لذت ببرند، زیرا بسیار جزئی نگر هستند مثلا" می‌گویند "ساعت پنج و ده دقیقه بیا". اگر ساعت پنج و نه دقیقه یا پنج و یازده دقیقه برسید آنها فقط ساعت را نگاه می‌کنند تا خطاها را پیدا کنند. می‌بینید که به محض اینکه همسرشان وارد می‌شود فریاد می‌زنند: "چرا اینقدر دیر آمدی!" چقدر؟ 45 ثانیه از دست رفت! می بینید، همسرش آمده، انتظاری که کشیده شده، ملاقات او، لذت آن، شما قرار است قلب اختصاصی خودتان را ملاقات کنید! این یک کامیابی است ! {ولی} شانس خود را از دست می‌دهید.

می بینید حالا این مغز می‌تواند تمام قانونها را درهم بشکند، و می‌تواند، خیلی سخت گیر باشد، مشکلات زیادی را با آن کار ایجاد می‌کند. بنابراین به قلب باید احترام گذاشته شود، از قلب باید پیروی شود. این نکته اصلی است. از قلب باید پیروی شود. اما به این معنی نیست که زنها، باید مردها را تحت تسلط قرار دهند، چنین معنایی ندارد. اطاعت کردن یعنی، باید بفهمید که عشق شما چه می‌گوید، ببینید، آن کار را با عشق انجام دهید. اگر آن را با عشق انجام دهید خیلی خوب است.

به طور مثال من از صبح تا شب برای شما سخنرانی می‌کنم، شما خسته نمی‌شوید. از سخنرانی من خسته نمی‌شوید. بطور معمول مردم باید از سخنرانی من خسته شوند. بطور معمول مردم باید اینطور باشند. . . . . {بگویند که} چقدر این مراسم ادامه پیدا می‌کند؟ این زن تمام مدت با ما صحبت می‌کند؟. . . اما شما اینطور نیستید، به یک دلیل. چرا؟ زیرا شما می‌دانید که من شما را خیلی دوست دارم. به همین طریق زنها باید نقش خود را اینطور بنا کنند که عشق بورزند. مرد ممکن است کمی مسخره شود اما خوب خواهد شد. او کمی منحرف می‌شود اما دوباره برمی‌گردد. اما او را از طریق تسلطهای بیرونی قضاوت نکنید. . . مثلا" اگر او می گوید: "این رنگ خوب نیست. " بگویید: "خوب هر چی تو دوست داری من همان را می‌گذارم. " سپس او خواهد گفت: "اوه فکر می‌کنم همان را که تو گذاشتی خوب است. می‌د‌انی من واقعا" احمق بودم. " او اینگونه خواهد گفت. می‌دانید، شما فقط با او موافقت کردید. منظورم این است که من این را در زندگی خودم امتحان کردم. این کار را کرده‌ام. بطور مثال همسر من خیلی جاده‌ها را بلد نیست. فرض کنید ما داریم به جایی می‌رویم و او می‌گوید: "فکر می‌کنم این راهی است که ما باید برویم". می‌توانم بگویم: "خوب، تو می‌توانی ادامه دهی. و من با تو قدم می‌زنم. "، اما گفتم: "می‌دونی فکر می‌کنم این راه نیست، من مجبور خواهم بود دوباره برگردم، مطمئنم، اما خیلی خوب اگر تو می‌خواهی می‌توانم با تو راه بروم. خیلی خوب {با تو} قدم می‌زنم، لذت می‌برم، فقط ممکن است مجبور شوم این راه را بروم، خوب" سپس او سردرگم می‌شود: "آیا درست؟ آیا صحیح است؟". . . سپس شروع به فکر کردن می‌کند، می‌دانی، که. . . آیا واقعا" یا ممکن است، زیرا همسر من حس طبیعی دارد؟ زیرا او یک دریافت ناگهانی دارد، او خیلی چیزها دارد، او اینطور دریافت کرده، آنچه که شما آن را دانش حسی می‌نامید. ". . . آنها حس آن را می‌گیرند و این چیزی است که وجود دارد. و به محض اینکه بفهمد که حس همسرشان صحیح است، سپس راه او را دنبال می‌کنند. اما اینکه شوهرتان را وادار به دنبال کردن خودتان بکنید، چه جنبه بزرگی دارد؟ فکر می‌کنم این غلط است. او هیچ احتیاجی به پیروی کردن ندارد. . . "شما این راه را می‌روید، " چه نیازی است برای انجام تمام اینها است؟ ما داریم یک مسیر را می‌رویم، اما باید بدانیم که یک نفر سمت چپ است، و دیگری در سمت راست. چپ باید در سمت چپ باشد، فرض کنید چرخ سمت چپ شروع کند به سمت راست رفتن، ما فقط یک چرخ برایمان باقی می‌ماند. در این مورد چکار باید بکنیم؟ ما همه داریم در یک مسیر حرکت می‌کنیم.

دو مسیر و راه وجود ندارد، به دو چرخ نیاز است تا به حرکت‌ تعادل بدهد، اما در یک مسیر حرکت می‌کنیم. این مردم درک نمی‌کنند. فکر می‌کنند که یک چرخ باید به سمت راست برود و دیگری باید به طرف چپ. حالا تصور کنید شرایط چنین خانواده‌ای چگونه خواهد بود. ما یک مسیر را می‌رویم. فقط درک آن مورد نیاز است، که یکی باید با قدرت قلب زندگی کند و دیگری با قدرت منطق، ادراک و استدلال. حالا زمانیکه نوبت منطق می‌شود نهایتا" این حرکت به سمت قلب معطوف خواهد شد. زیرا این حرکت منطقی به جایی می‌رسد که دیگر نمی‌داند، آنوقت به سوی قلب معطوف می‌شود. به محض اینکه زنها این را می‌فهمند که این قدرت را درونشان دارند، آنوقت باید این قدرت قلبشان را پرورش و رشد دهند. اما شما در همه چیز با مردها رقابت می‌کنید، اگر سوار بر اسب می‌تازد، من چرا نتوانم؟ اگر او اینکار را می‌تواند انجام دهد، من چرا نتوانم؟ اگر او می‌تواند رانندگی کند، من هم می‌توانم رانندگی کنم. می‌دانید، خرد انجام دادن چیزها_ خیلی چیزها_ در این است که از انجام دادن آن دوری کنید. به طور مثال، من رانندگی نمی‌کنم، بنابراین همه من را به این طرف و آن طرف می‌برند! خیلی خوب تایپ نمی‌کنم، همه برای من تایپ می‌کنند.

اما کارهایی را انجام می‌دهم که هیچ کس نمی‌تواند به خوبی من انجام دهد. مثلا" خیلی خوب آشپزی می‌کنم، بنابراین زمانی که وقت آشپزی است به سراغ من می‌آیند. اینگونه است. اما همه کارهایی که مردها می‌خواهند انجام دهند را انجام نمی‌دهید، یا تمام کارهایی را که زنها انجام می‌دهند را انجام نمی‌دهید. برای مردها آشپزی و برای زنها رانندگی کارهای غلطی است. مردها باید تمام کارهای مردانه را بدانند و زنها باید تمام کارهای زنانه را بدانند. باید یاد بگیرند. باید قلبشان را در این بگذارند. منظورم این است که زنها می‌توانند بطور مساوی هوشمند باشند، مردها می‌توانند بطور مساوی هوشمند باشند. زنها می‌توانند به سمت راست بروند، مردها می‌توانند به سمت چپ بروند. هیچ تردیدی در این مورد نیست. اما شما یک ناتعادلی از این طریق به کل جهان وارد می‌کنید. نکته در این است. اینطور نیست که با انجام آنها شما کمتر یا بیشتر هستید، این عقیده باید از ذهن شما کاملا" پاک شود، که مردها فکر می‌کنند: "من مرد هستم همان کسی که شلوار می‌پوشد" خیلی خوب شما شلوار می‌پوشید، اما ما دامن‌های زیبا می‌پوشیم، این راهی است که ما باید به دنبال آن برویم.

ببینید، زمانی که این از بین برود، ساهاجایوگا بهتر کار خواهد کرد. سلطه‌گری زمانی احساس می شود که عشق وجود ندارد. ببینید، گاهی اوقات مردم دوست دارند دیگران را تحت تسلط قرار دهند، اینطور نیست؟

بطور مثال آنها می‌گویند: حالا بیا، این غذا را بخور، این را باید بخوری، و این را دوست دارید، زیرا شخصی مراقب شماست، اهمیت و توجه وجود دارد، کسی شما را دوست دارد، از شما می‌خواهد این را بخورید، و می‌خواهد آن کار را انجام دهید، چنین شخصی را دوست دارید، کسی را می‌خواهید که این کارها را بکند. . . شما نمی‌خواهید مورد بی‌توجهی قرار بگیرید و به شما بگویند: "هر کار که دوست داری بکن". چنین چیزی خوب نیست. به محض اینکه شما این احساس را درون خود توسعه می‌دهید که "اوه آن شخص مراقب من است، آن شخص {من را} دوست دارد" سپس شروع به مراقبت از احساس آن شخص می‌کنید. همچنین شروع به درک می‌کنید. (الان دوباره{احساس} گناه دارد کار می کند، ممکن است که این احساس گناه، در مورد هر چیزی را متوقف کنید. این چیزها را نمی‌گویم که شما احساس گناه کنید، ولی فقط بفهمید که شما باید یک حالت سبک و نرم داشته باشید، خیلی نرم و ملایم. ) این تعادل سالها پیش بوجود آمده است- زمانهای خیلی گذشته. مثلاً حتی زمانی که رادا-کریشنا وجود داشتند، رادا قدرت بود و کریشنا کسی بود که آن را نشان می‌داد. این همان چیزیست که آن را انرژی پتانسیل و جنبشی می‌نامید. مردم فقط در مورد کریشنا می‌دانند، اما رادا قدرت بود، زمانی که او مجبور بود کمسا را بکشد می‌بایستی از رادا تقاضا می‌کرد که این کار را انجام دهد. او بود که همه چیز را انجام می‌داد. او (رادا) مجبور بود برقصد و کریشنا پاهای رادا را فشار می‌داد و می‌گفت حالا حتما" خسته‌ای. رادا چرا می‌رقصید؟ زیرا بدون رقصیدن او هیچ کاری انجام نمی‌شد. بنابراین آنها بسیار به هم وابسته هستند، بسیار وابسته، همانطور که نمی‌توانید فقط فتیله داشته باشید و نمی‌توانید فقط نور داشته باشید. این دو چیز را جداگانه نمی‌توانید داشته باشید. اگر شما بتوانید این را بفهمید سپس این تعادل کاملا" موزون است، این بین خدا و قدرت اوست، {خدا و قدرت او} کاملاً یکی هستند- شما نمی‌توانید تصور کنید که چطور این یگانگی بین خدا و قدرتش است. قدرت خدا و آروزی خدا همان خداست هیچ تفاوتی بین آنها نیست.

اما در نوع بشر شما دچار از هم گسیختگی شده‌اید، آرزوی شما متفاوت است، فکر شما متفاوت است، همه چیز کاملا" جدا شده است. به همین دلیل است که ازدواجها کاملا" جدا شده است. یگانگی کامل در با هم آمیختن و یکی شدن است.

اگر زن {به عنوان یک همسر} باید کار کند جای نگرانی نیست، اگر مرد باید {به عنوان شوهر} کار کند جای نگرانی نیست تا زمانی که درک کامل نسبت به یکپارچگی و تعادل درون شما باشد. البته زنها مسئول هستند- مسئول عزت خانواده، او باید موقر و خوش‌آیند باشد، برای یک زن خوب نیست که شبیه یک مرد رفتار کند. زیرا نوع یک مرد نیازی نیست که مانند یک زن با وقار باشد. به هر حال او یک مرد است، برای رفتار او قابل قبول است – نیازی به بد بودن او {مرد} نیست- اما منظور من گاهی اوقات است. اگر او گاهی قسم بخورد، به نوعی برای مرد اشکالی ندارد. اما برای زن اشکال دارد زیرا او یک چیز گرانبهاست. اما چیزهایی است که مرد نمی‌تواند انجام دهد. مثل علاقمند بودن به خانمها. بعضی مردها خیلی داغ هستند، می‌دانید، کاملاً وحشتناک هستند. نوع و میزان علاقه نشان دادن آنها به خانمها برای من اصلاً قابل درک نیست. آنچه که زنها می‌پوشند، و عطرهایی که می‌زنند، تمام این نوع چیزها را می‌دانند. تمام این رفتارهای موش صفت بسیار وحشتناک هستند و نمی‌توانند مردانه باشند. به این معناست که آنها برده زنها هستند، آنها ممکن است خودشان را چیزی، این یا آن بنامند. می‌دانید، شنیده‌ام که لباس زیر خانم کندی را برای فروش گذاشته بودند و مردم از استرالیا پرواز کرده بودند که آنها را بخرند. منظورم این است که در مورد این مردها فکر کنید، آنها را چه می‌نامید؟ نمی‌دانم شما به آنها در زبان انگلیسی چه می‌گویید، اما آنها بدتر از کرمهای خاکی هستند. نمی‌دانم از کجا آمده‌اند.

 بنابراین مرد باید یک مرد باشد کسی مانند {...} در مورد زندگی او شنیده‌اید، چطور بوده، می‌دانید که، چطور همسرش را دوست داشته و چطور به پاکی‌ خودش احترام می‌‌گذاشته است. مردی که نمی‌تواند به پاکی خودش احترام بگذارد، مرد نیست، او حقیقتاً یک کرم خاکی است. بنابراین این چیزیست که باید باشد، مرد باید شخصیت داشته باشد، باید جوانمردی را در خودش داشته باشد، شجاعت را باید در خودش داشته باشد، او باید چیزهای محافظتی را داشته باشد. اگر دزدها به خانه بیایند مرد به زنش می‌گوید: "تو برو و در را باز کن و من می‌روم پنهان می‌شوم" و زمانی که دزدها می‌روند، می‌گوید: "من فرمانروایی خواهم کرد." راه این نیست. مرد باید محافظت کند. مرد باید مراقب باشد. به همین دلیل است که برای مردها اشکالی ندارد که کمی گاهی اوقات خشن باشند. اشکالی ندارد، زیرا آنها باید با مسایل مواجه شوند، می‌توانید بگویید او شبیه یک خار است و زنها شبیه گلها هستند.

 حالا بین خار و گل دوست دارید که گل باشید، اینطور نیست؟ اما در بین مرد و زن دوست دارید که یک خار باشید. پس این غلط است. مرد باید محافظت کند، مرد باید مراقب تهاجم و تجاوزها نسبت به زندگی خانوادگی و چیزهای دیگر باشد. در مقابل آنها کسانی هستند که به انسانهای بد اجازه نفوذ به درون خانواده می‌دهند. زنهای وحشتناک را می‌آورند، انسانهای هولناکی را از طریق سلطه‌گریشان می‌آورند. می‌گویند: "آن خانم دوست من است. چطور می‌توانی اعتراض کنی؟" اما این خانم چه جور دوستی است؟ مرد باید بگوید: "نه، دوست ندارم چنین مردمانی وارد خانه شوند، آنها انسانهای درستی نیستند، باید بیرون بروند. اوست که باید اینگونه بگوید. و زن باید بفهمد. اما اگر آن را از طریق سلطه‌گری بگوید، بیهوده است.

 بنابراین همه چیز دو رو دارد، بروشنی می‌بینید، اگر از طریق عشق انجام شود بسیار عالی است، اما اگر از طریق سلطه‌گری انجام شود بیهوده است. چرا سلطه؟ منظورم این است که معنای لغت سلطه را نمی‌فهمم. زمانی که دو چرخ وجود دارد آیا آنها یکدیگر را تحت تسلط خود قرار می‌دهند؟ آیا می‌توانند؟ اگر یکی تسلط پیدا کند، مثلاً یکی بزرگتر از دیگری باشد، آیا چرخش آنها ادامه پیدا می کند؟

 اینطور نیست؟ در اینجا هیچ نیازی به سلطه‌گری نیست، بلکه نیاز به یکپارچگی و تفاهم و همکاری کامل بین آنهاست که باید در جامعه و در خانواده وارد شوند. (نفوذ کنند.) ازدواجهایی که برای جامعه مفید نیستند، بی‌خاصیت هستند. آنها فقط هدر دادن هستند. اتلاف هستند. ازدواجهای این چنینی بسیاری داریم. مردم ازدواج می‌کنند، در میان خودشان به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند و تمام می‌شود. اینها ازدواجهایی هستند که جامعه را عوض خواهد کرد، با لذتشان، شادی‌شان، خانه‌ای می‌سازند که هر کسی انتظارش را دارد، از خودشان و دیگران مراقبت می‌کنند. می‌بینید که مردم بسیاری هستند که فکر می‌کنند هیچکس کاری برای ما انجام نمی‌دهد. شما برای دیگران چکار کرده‌اید؟ چکار کرده‌اید؟ آیا برای آنها کاری انجام داده‌اید؟ همین که شما تصمیم می‌گیرید و درک می‌کنید بسیار خوب خواهد بود. بطور معمول یک زن، اگر خوب تربیت نشده باشد، می‌تواند خیلی مغرور باشد، و می‌تواند خیلی خودخواه و خودبین باشد. مرد هم می‌تواند این چنین باشد. اما زنها می‌توانند اینگونه باشد زیرا می‌گویم اگر بخوبی تربیت نشده باشند، ممکن است دوست نداشته باشند که پولشان را برای دیگران خرج کنند، آنها دوست ندارند دیگران به خانه‌شان بیایند و این و آن را با هم قسمت کنند.

اما دوباره باید در مورد آن داوری کنیم، که آیا از روی عشق انجام می‌شود یا نه؟ مثلا" شوهر دوستانش را می‌آورد و آنها ممکن است دوست نداشته باشند دوستها بیایند، زیرا این یعنی پول، آنها دوست دارند زیور آلات بیشتری به خودشان داشته باشند، تا دوستهایی برای خودشان. می‌تواند، می‌تواند اینگونه باشد. بعضی مردها هم می‌توانند اینگونه باشند، ولی هر دو غلط است. این باید مشترکاً در میان گذاشته و فهمیده شود و کل چیز این است که شما باید عشق خیلی زیادی را به دیگران ابراز کنید. احتیاجی نیست که پول برای آن خرج کنید، احتیاجی نیست، فقط می‌توانید با آنها مهربان باشید، با آنها خوب باشید، و کمی هم پول لازم است. با کمی پول خرج کردن برای دیگران ضرری به شما نمی‌رسد... و عشقتان را بیان کنید. می‌بینید ما هنوز خیلی در ساهاجایوگای خودمان، تا آنجایی که پول مورد نظر است و تا آنجایی که عشق مورد نظر است، وسواس داریم. ما خیلی خیلی محتاط هستیم، ما درونمان خیلی ترس داریم.

 سلطه‌گری هرگز نباید وارد ساهاجایوگا شود. بطور مثال زمانی که من به شما هر چیزی را می‌گویم یک شخص از بیرون ممکن است فکر کند که من دارم شما را تحت تسلط قرار می‌دهم، زیرا من واقعاً دارم به نقاط دردناکی در درون شما دست می‌گذارم، اگر بطور واضح به آن نگاه کنید. حالا یک نفر می‌تواند احساس کند که این سلطه‌گری است اگر عشق پشت آن را نبینند، دلسوزی و شفقتی که وجود دارد. پس بهتر است که هیچوقت فکر نکنید که کسی شما را تحت تسلط قرار داده است.

 می‌بینید چطور می‌توانید مورد سلطه قرار بگیرید؟ شما روح هستید. اگو شما می‌تواند صدمه ببیند، شما روح هستید، روح شما نمی‌تواند مورد سلطه قرار بگیرد. اما شما روح هستید؟ آیا روحتان را احساس می‌کنید؟ اگر روحتان را احساس می‌کنید هرگز نمی‌توانید مورد سلطه قرار بگیرید، هیچ کس نمی تواند شما را تحت تسلط قرار دهد. اما اگر همیشه اینگونه احساس کنید که مورد سلطه قرار گرفته‌اید، یک شخص بسیار بسیار عصبی خواهید شد، یک انسان وحشتناک می‌توانید بشوید، با مردم نمی‌توانید مواجه شوید. بنابراین الان زمانی است که بفهمید که روح هستید و شوهرتان هم همچنین روح است، یا اگر شوهر هستید باید بدانید که همسرتان نیز روح است. و یک احترام متقابل باید در شما رشد کند زیرا هر دوی شما انسانهای مقدسی هستید، شما ساهاجایوگی هستید. باید به یکدیگر احترام بگذارید، زیرا شما ساهاجا یوگی هستید. همه به شما احترام می‌گذارند زیرا ساهاجایوگی هستید. کسانی که خودآگاهی نگرفته‌اند، {می‌گویند} "آنها روحهای خودآگاه هستند". . . . فقط در مورد آن فکر کنید که، زمانی که شما خودآگاه نبودید، شخصی به شما می‌گوید که او یک روح خودآگاه است، در مورد آن شخص چه احساسی خواهید داشت، البته شما در مورد آن آگاهی ندارید. البته شما نباید احساس بیهودگی کنید. بلکه باید به کسانی که خودآگاه هستند احترام بگذارید.

باید از درکی که تا کنون در مورد روابط زناشویی داشتید، دست بکشید. فکر می‌کنم آن نوعی ازدواج قراردادی سطح پایین است، در این نوع ازدواج می‌بینید که چقدر مرد سلطه‌گر است، قدرتهای مرد چیست؟ قدرتهای من چیست، چقدر پول می‌گیرم ، چقدر او می‌گیرد، پولها کجا نگه داشته می‌شود، تمام این چیزها. می‌بینید این چیزها زمانی اتفاق می‌افتد که به یکدیگر اعتماد نداشته باشید. اما بیشتر و بیشتر به هم اعتماد کنید، باید در عشق ورزیدن با هم رقابت داشته باشید، باید در اعتماد کردن به هم رقابت داشته باشید، باید در درستکار بودن، در مهربان بودن، و در خدمت کردن به هم رقابت داشته باشید. بگذارید رقابتهای این چنینی وجود داشته باشد و شما از نتایج آن بهره‌مند شوید. رقابت باید در آن طرف باشد، بجای سلطه‌گری، بجای ترسیدن، بجای شریک شدن در چیزهای بیهوده.

یک چیز دیگری هست که باید به آن اشاره کنم، که برای زوجها اتفاق می‌افتد و خیلی خیلی غلط است، این است که هر دوی آنها نقش یک انسان خیلی بدبخت را بازی می‌کنند، نقش یک انسان بدبخت‌تر از دیگران، می‌دانید، می‌نشینند به گریه کردن، هق هق هق، برای هیچ چیز، تمام دنیا در مقابل آنها فرو می‌ریزد. حالا شعرای بزرگی مثل لورد بایرن هستند یا کسانی دیگر، انسانهای وحشتناکی که شعرهای وحشتناکی مثل آن نوشته اند، سپس آنها آن شعرها را از حفظ می‌خوانند.

"اوه، بهترین شعرها اینها هستند" و همه این مهملات و مزخرفات. حال شما ساهاجایوگیها نباید درگیر این افکار پوچ شوید، بنشینید و درگیر این نوع لذت بردن از بدبختیهای یکدیگر بشوید. برای زمان حال شما هیچ نوع بدبختی ندارید. هر چه که بوده گذشته و تمام شده است. الان شما انسانهای جدیدی هستید با آگاهیهای جدید، با چیزهای جدید، هیچ گرفتاری و رنجی ندارید. بنابراین تمام آن چیزها را فراموش کنید و سعی کنید از با هم بودن لذت ببرید. و اگر شما شروع به انجام آن کردید که بنشینید و از بدبختی‌ها لذت بردید، فوری از آن بیرون بیایید و ‌بگویید: "اوه، داریم وارد همان بازی لورد بایرن می‌شویم." نمی‌خواهم لورد بایرن‌های دیگری را در ساهاجایوگا خلق کنم.

 پس لطفاً به خاطر داشته باشید که ننشینید و در مورد بدبختی‌ها بحث و آنالیز کنید، شما هیچ نوع بدبختی ندارید. . . شما منبع لذت برای خودتان و دیگران هستید و کاری با نشستن و گریه کردن و اشک ریختن ندارید. نمی‌دانم چه اتفاقی دارد می‌افتد، نمی‌دانم چرا روحتان را نمی‌شناسید. . . آیا روحتان را نمی‌شناسید؟ می‌شناسید؟

 پس چرا نمی‌شناسید؟ شما آگاهی ارتعاشی خود را دارید، پس چرا اینگونه است که می‌گویید نمی‌دانید؟ شما باید همه چیز را بدانید، باید رفتاری بسیار مثبت باشد که خوشحال باشید، عطرآگین به لذت و لذت دادن به دیگران باشید، این باید همیشه با شما باشد و اگر نه هیچ چیز معنا ندارد. می‌بینید که من بیشترین سعی‌ام را می‌کنم که تمام ازدواجها را یک چیز باشکوه بکنم، یک چیز بسیار زیبا، اما نهایتاً آن چیزی که می‌یابم، دو آدم مچاله شده آنجا نشسته‌اند، اخم کرده‌اند. سپس تصور کنید بچه‌هایی که می‌خواهند به دنیا بیایند. آنها فکر خواهند کرد که چه والدین اخمویی، و می‌گویند خدایا ما را از این بچه‌های نق نقو نجات بده!

پس تمام امیدهای مرا با این نوع رفتارها تبدیل به یک موقعیت کاملاً خراب شده نکنید.


 
مدیتیشن، سخنرانی شری ماتاجی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: مدیتیشن ، شری ماتاجی ، ساهاجایوگا ، ساهاجا یوگا

"بودن در مدیتیشن"

سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دوی...  دهلی-30/03/1976

 


ما نمی‌توانیم مدیتیشن کنیم... فقط می‌توانیم در مدیتیشن باشیم... زمانی که می‌گوییم می‌رویم مدیتیشن کنیم... ... هیچ معنایی ندارد؛ ما باید در مدیتیشن باشیم... شما یا در داخل خانه هستید یا در خارج آن... نمی‌توانید داخل خانه باشید و بعد بگویید که اکنون من بیرون از خانه هستیم... یا وقتی خارج از خانه هستید... نمی‌توانید بگویید که من داخل خانه هستم... به طور مشابه... وقتی در حال حرکت در سه بعد زندگی... عاطفی... فیزیکی و ذهنی خود هستید... درون خودتان نیستید... اما زمانی در درون هستید... که در آگاهی بدون فکر باشید... سپس نه تنها آنجا هستید... بلکه در همه جا هستید... زیرا آن‌جا مکان و نقطه‌ای است... که شما واقعاً جهانی می‌باشید...

از آن‌جا متصل به اصل هستید... به شاکتی... به نیرویی... که در هر ذره‌ای که ماده است نفوذ می‌کند... نیرویی که در هر فکری که عاطفی است... و درون هر برنامه‌ریزی و فکری از کل جهان... نفوذ می‌کند... درون تمام عناصری که این جهان زیبا را خلق کرده‌اند... نفوذ می‌کنید... به درون زمین... نفوذ می‌کنید... به “آکاشا” نفوذ می‌کنید... به تجا... به صدا... اما حرکت شما بسیار آهسته است...

سپس می‌گویید من در حال مدیتیشن کردن هستم... یعنی... در حال نفوذ در وجود جهانی هستید... اما شما خودتان حرکت نمی‌کنید... فقط در حال خالی کردن خودتان... برای رهایی از سنگینی چیزهایی هستید که به شما اجازه حرکت نمی‌دهند... وقتی در مدیتیشن هستید... باید به خودتان اجازه بدهید تا در آگاهی بدون فکر باشید... در آن‌جا ناخودآگاه خودش... چایتانیا خودش... مسؤول آن خواهد شد... با نیروی "آتیت" (ماوراء) شروع به حرکت خواهید کرد... ناخودآگاه آن را به نتیجه خواهد رساند... شما را به جایی خواهد برد که می‌خواهد ببرد... آگاهی بدون فکر را تمام مدت حفظ کنید... سعی کنید تا جایی که می‌توانید در آگاهی بدون فکر باشید... وقتی در آگاهی بدون فکر هستید... باید بدانید که در ملکوت خدا هستید و افراد او... تدابیر او... آگاهی او از شما نگهداری خواهد کرد...

حتی زمانی که در حال دادن ارتعاش به دیگران هستید... متوجه شده‌ام... که در آگاهی بدون فکر نیستید... اگر در آگاهی بدون فکر ارتعاش بدهید... دچار هیچ گرفتگی نخواهید شد... زیرا تمام این موجوداتی که وارد شما می‌شوند... تمام این مشکلات مادی که به سمت شما می‌آید... زمانی که شما در این سه بعد هستید، می‌آیند...

از طریق ساهاجایوگا... شما دروازه‌های وجود خود را باز کرده‌اید... به ملکوت خودتان وارد شده‌اید... اما آنجا نمی‌مانید... از آن بیرون می‌آیید و دوباره بر می‌گردید و ساکن می‌شوید... مهم نیست... نباید نسبت به آن خیلی ناامید و مأیوس باشید... مردمی را می‌شناسید که هزاران سال کار کرده‌اند و نتوانستند خود را از خودشان جدا کنند... فقط شما مردم-ساهاجایوگی‌ها- که بر اساس الگوی شری گانشا درست می‌شوند... آن‌قدر قدرتمند هستند که می‌توانند بیداری و خودآگاهی را به مردم دیگر بدهند... حتی اگر دچار گرفتگی باشید... دیده‌اید که دارای قدرت هستید... حتی اگر احساس می‌کنید که ارتعاشات به سمت شما نمی‌آید... می‌دانید که قدرت‌هایی دارید... می‌توانید به دیگران خودآگاهی دهید... در حضور شما مردم خودآگاهی می‌گیرند... اما شما باید به طور کامل آن نیرو باشید...

فرض کنید ماشین شما مشکلی دارد... ولی تا زمانی که حرکت می‌کند... خوب است... باید آن را تعمیر کنید... باید همیشه تمام جراحات‌مان را بهبود دهیم؛ جراحاتی که با جهل‌مان... با شهوت‌مان... با حرص خود... و با شناسایی‌های غلطی که با خود به همراه داریم، ایجاد کرده‌ایم... ما باید توجه کامل به نقطه ضعف‌های خود و نه موفقیت‌های خود داشته باشیم... اگر بدانیم ضعف‌های ما چه هستند... خیلی بهتر است؛... چراکه واقعاً بهتر می‌توانیم حرکت کنیم... تصور کنید در یک کشتی... سوراخی وجود دارد... و آب در حال وارد شدن از طریق آن سوراخ است... توجه تمام خدمه‌ها... تمام کارمندان... و خود ناخدا فقط بر روی سوراخی است که از آن آب به داخل وارد می‌شود و نه به هیچ جای دیگری... به همین ترتیب شما باید هوشیار و مراقب باشید...

فهمیده‌ام دام‌های زیادی برای ساهاجایوگی‌ها وجود دارد... البته با وجود این که گذشته تمام شده... با وجود اینکه گذشته می‌تواند مغلوب شود.... در زمان حال نیز... آنها سایه‌هایی زیادی از گذشته را که در حال کار کردن است، دارند... به طور مثال... وقتی در گروهی قرار دارید... با یکدیگر در ارتباط هستند... آنهایی که با یکدیگر در ارتباط هستند... هر نوع رابطه‌ای که باشد... باید بدانند که این نوع ارتباط به آنها کمک نخواهد کرد... تا به تعالی شخصی خود دست یابند... هر کسی بطور فردی تعالی می‌یابد... با وجود این که به صورت جمعی به یکدیگر متصل و در ارتباط هستید؛... اما صعود فردی است... کاملاً فردی... در نتیجه خواه این پسرتان، برادر، خواهر، همسر، دوستتان باشد... باید به خاطر داشته باشید که شما مسؤول صعود آنها نیستید... نمی‌توانید به آنها تعالی بیشتری بدهید... فقط مرحمت مادر و آرزوی خود آنها... تلاش‌های شخصی‌شان برای رها کردن تمام این سه بعد... به آنها کمک خواهد کرد...

در نتیجه زمانی که فکری این گونه می‌آید... باید بدانید که به آگاهی بدون فکر در اندازه کاملش دست نیافته‌‌اید ...و به این دلیل مشکلاتی در عالم سه بعدی دارید... بعضی اوقات یک ساهاجایوگی درخواهد یافت که یک فکر احساسی به ذهنش می‌آید... ممکن است احساس افسردگی یا ناامیدی باشد و او از خودش یا از دیگران بیزار خواهد شد... هر دو دقیقاً یکسان هستند... دیده‌ام که بعضی از ساهاجایوگی‌ها از دیگران بسیار بیزار می‌شوند؛... نباید هیچ تنفری که ماندگار و پایا است... وجود داشته باشد... البته برای مدت زمان کوتاهی ممکن است احساس انزجار داشته باشد... بسیار خوب... این یک احساس گذرا است... یا ممکن است احساس انزجار از خودتان داشته باشید... احتمالاً احساسی گذرا است. اما اگر همچنان به آن تمایل داشته باشید... یا بخواهید به آن همچنان بچسبید... بدان معنی است که خودتان را دچار قید و شرط کرده‌اید... بدان معنی است که در آگاهی بدون فکر نیستید... یعنی در گذشته هستید... گذشته‌تان را به صورت یک توده جامد بر روی سرتان درآورده‌اید... در زمان حال، تمام چیزهایی که ابدی نیستند... رها می‌شوند.... در زمان حال ابدیت وجود دارد... بقیه همه حذف می‌شوند... این شبیه یک رود جاری است که هیج کجا توقف نمی‌کند... اما رود جاری همیشگی و جاودانه است... بقیه چیزها همگی در حال تغییر کردن هستند... اگر بر مبنای اصل جاودانگی باشید... تمام چیزهایی که ابدی نیستند... تغییر می‌کنند... و حذف می‌شوند... حل می‌شوند ...و نابود می‌گردند.

ما باید بزرگی خودمان را درک کنیم... باید درون‌مایه و ذات خود را درک کنیم... اولین و مهم‌ترین موضوع این است که ...تمام ساهاجایوگی‌ها انتخاب شده هستند... کسانی هستند که خدا انتخاب کرده است... در این شهر... دهلی... هزاران و هزاران نفر وجود دارند... در سراسر جهان مردم زیادی وجود دارند که از جمعیت زیاد رنج می‌بریم... اما در ساهاجایوگا مردم بسیار اندکی وجود دارند... و وقتی شما اول انتخاب می‌شوید... باید همچنین بفهمید که پی و شالوده هستید... شما سنگهایی هستید که باید به عنوان پایه قرار داده ‌شوند... و باید قوی باشند... باید کاملاً بردبار باشند... و به همین خاطر ضروری است ...که همه شما که حالا کم هستید... که اولین چراغ‌هایی هستید... که سایر چراغ‌ها را در جهان روشن خواهید کرد؛... باید از قدرت ابدیت لذت ببرید... از قدرت عشق الهی... از قدرت این وجود جهانی که خودتان هستید... این همان مدیتیشن است...

در نتیجه وقتی ساهاجایوگی‌ها از من سؤال می‌پرسند: "برای مدیتیشن چه کار باید بکنیم؟" ...در آگاهی بدون فکر باشید... همین... هیچ کاری انجام ندهید... در آن زمان نه این که شما در حال حرکت... به سوی خوبی‌ها هستید... یا این که ناخودآگاه مسؤول شما است... نه تنها آن... بلکه همچنین برای اولین بار... شما در حال انتشار الوهیت... به طبیعت... به پیرامون‌تان... به انسان‌های دیگر... که به صورت جهانی به شما متصل هستند، می‌باشید.... تنها چیز این است که ما به یک چیز عادت کرده‌ایم... که باید کارهایی در موردش انجام دهیم و به همین خاطر شروع به شک کردن می‌کنیم.... مدیتیشن... ساهاج‌ترین روش است...

سپس ما نیایشها و همچنین پوجاها را داریم... نیایش نیز از درون قلب با احساس تسلیم کامل گفته می‌شود... و (چیزی) بیشتر... ازلی و فناناپذیر طلب می‌کنید... اجابت خواهد شد... فقط آن را درخواست کنید... و باقی چیزها بدست خواهد آمد...

چون... آنها قدم به قدم حرکت می‌کنند... تمام ساهاجایوگی‌ها مشکلی دارند و آنها به خاطر گذشته‌شان... به خاطر اشتیاقات آینده‌شان مشکلاتی دارند... حالا... زمانی که مشکلاتی دارید... در ساهاجایوگا آموخته‌اید که چگونه بر آنها غلبه کنید... روش‌های زیادی به غیر از مدیتیشن وجود دارد که آنها را به خوبی می‌دانید... این که باید بدانید چاکرا چیست... کندالینی کجاست... حالا اگر کندالینی به وسیله چاکرای مشخصی که کار نمی‌کند متوقف شده است... نباید در مورد آن ناامید شوید... فرض کنید... وسیله شما یا ماشین‌تان در راه متوقف شده است... ناامید شدن از آن چه فایده‌ای دارد؟ شما باید مکانیزم را بشناسید... باید یک تکنسین خوب باشید ...و سپس می‌توانید آن را به خوبی اداره کنید... در نتیجه... تمام تکنیک‌های ساهاجایوگا باید آموخته شود و خوب یادگرفته شود... این کار را فقط با دادن آن به دیگران و با یادگیری از طریق اصلاح آن‌ها و اصلاح خودتان می‌توانید انجام دهید... چیزی برای ناامید شدن وجود ندارد... این بدترین چیز است... اگر از خودتان ناامید و ناراحت باشید... آن‌گاه مشکلی وجود خواهد داشت... باید به خودتان و به مکانیزمی که خراب است، بخندید... وقتی شروع به شناسایی خودتان حتی با وسیله بکنید... آن‌گاه در جای درستی نیستید... شما چاکرا نیستید... کانال‌های مختلف نیستید... شما آگاهی هستید... قدرت هستید... کندالینی هستید... پس نباید راجع به تمام این چیزهایی که در شرایط مناسب‌شان نیستند... نگران باشید. اگر آنها در وضع مناسبی نیستند... می‌توانید آن را حل کنید... (مثل اینکه) همین حالا چراغ‌ها خاموش شد... اگر چراغ‌ها به خاطر نقص الکتریسته خاموش شدند... این یک مسئله جدی است... اما اگر چراغ‌ها به خاطر سوختن فیوز یا چراغ... خاموش شده‌اند... می‌توانید آن را عوض کنید... می‌توانید آن را دور بیندازید... پس اگر چاکراهای شما خراب می‌شوند... نیازی به نگرانی نیست... نگرانی و ناامید شدن به خودی خود برخوردی نادرست نسبت به ساهاجایوگا است...

ساهاجا در یک واژگان دیگر به معنی یک چیز ساده است... ساهاجا یعنی ساهاج بودن یعنی... من می‌توانم بگویم که چگونه ...تولسیدا گفته است ‘Jaise Raakh hu taise hi raho’ ...شما من را هر آنگونه که دوست دارید نگه می‌دارید... چنین نگرشی توجه‌تان را به سمت درون می‌برد... زیرا بیرون برای سگ‌ها گذاشته شده‌است... رها شده است... ما به قسمت بیرونی کاری نداریم... همان گونه که من را حفظ می‌کنید... به همان صورت عمل می‌کنم... و متعجب خواهید شد که هر چیزی به خوبی انجام می‌شود... حتی گاهی ممکن است احساس کنید؛.. من باید به جایگاه خاصی برسم... باید این بجن را تمام کنم... باید این کار را تمام کنم و گاهی آن‌کار انجام نمی‌شود... گاهی به اشتباه بعضی چیزها آن گونه که می‌خواهید انجام نمی‌شود... شما باید آن را به عنوان خواست خداوند بپذیرید... این چیزی است که او آرزو می‌کند... بسیار خوب... این آرزوی خداوند است و حالا شما با آرزوی او یکی هستید... شما برای انتقال آرزوی خدا به تمام عالم اینجا هستید... در این مرحله اگر شروع کنید... به داشتن آرزو و تصورات خود در مورد خودتان... پس چه موقع آرزوی خداوند خواهید شد؟ این "منیت" باید از بین برود... که این همان مدیتیشن است... که در آن دیگر "من" نیستید... بلکه "شما" وجود دارد.

کبیر داسجی شعر زیبایی در مورد آن نوشته است؛... که "وقتی که بز زنده و فعال است... می‌گوید "مه مه" یعنی "من من"... اما بعد می‌میرد... و روده‌اش به صورت رشته‌هایی بیرون آورده می‌شود... و چند عارف و قدیس... آنها را روی "توتاری" که وسیله آن‌ها است محکم می‌کنند... آن وسیله را "اکتاری" می‌نامند و به وسیله انگشتان به کشیدن آن ادامه می‌دهند... می‌گوید "توهی توهی توهی" ... یعنی "تو هستی... تو هستی... تو هستی"... اینگونه باید بمیریم ...و باید دوباره زنده شویم... شما پیش از این دوباره زنده شده‌اید...

اما ساهاجایوگا همان‌گونه که به شما گفته‌ام... (مثل) شیربرنج است ...یا همان چیزی که شما غذای شیرین پخته شده در دیگ خام می‌نامید... پس خاک دیگ خام هم مخلوط می‌شود... اما توجه شما... می‌تواند روی آن شیربرنج باشد... با شیر باشد و می‌تواند تمام گِل مربوط به دیگ خام را بیرون بریزد... آن قدرت تشخیص خودبه‌خودی است... در آن‌جا وجود دارد... آن را بدست آورده‌اید... تحقق خویش... می‌توانید خود را احساس کنید... می‌دانید که آن نیستید... شما به همین شیوه شروع به صحبت در مورد چاکراها کرده‌اید... اما تنها چیز... تنها مشکل یا تنها نقیصه... که همراه ساهاجایوگی است این است که هنوز ...با آن‌که آنجا است... توجه‌اش با بیرون درگیر است... این تنها نقیصه است... اگر توجه جابجا شود ... چگونه جابجا شود... نکته‌ این است... این اولین قدم است... وقتی که می‌گویید چگونه جابجا شود یعنی درگیری در سه بعد را ایجاد کرده‌اید... شما قرار نیست چیزی را جابجا کنید... در آنجا وجود دارد... اگر توجه شما بیرون است... آن‌گاه می‌بایست گفته باشم "نه... توجه شما باید به درون برود"... بیرون نرفته است بلکه همین جا است... شما آنجا نشسته‌اید... من اینجا نشسته‌ام... اما توجه من بیرون است... من فقط باید خودم را احساس کنم... که کجا هستم... همین... بعضی آن را احساس کرده‌اند... بعضی‌ها به آن دست یافته‌اند... در بین خودتان کسانی که بسیار بالا رفته‌اند را می‌شناسید...

روش دیگری که بکار می‌گیریم پوجا است... دریافته‌ام که پوجا برای انسان‌ها بسیار خوب عمل می‌کند... برای اینکه بسیاری از نیازهای عادات گذشته را ارضاء می‌کند؛... این که احساس می‌کنید در حال انجام دادن چیزی برای آن هستید... سپس شروع... به دادن هر نعمتی که فکر می‌کنید خداوند به شما داده است، می‌کنید... و ریشی‌ها و مونی‌ها دریافته‌اند... آنها بسیار باهوش هستند...{...} پس آنها به شما گفته‌اند...که چگونه او را خشنود کنید... آنها گفته‌اند که او "استوتی پریا" است یعنی او ستایش را دوست دارد... این گونه نیست... اما... زمانی که شما کسی را از قلب ستایش کنید... به این معنی است که شما می‌پذیرید... و این زمانی است که چاکراها شروع به ایجاد نیرویی می‌کنند... که به وسیله آن ... به ملکوت خدا پرتاب و وارد می‌شوید...

پس این روش‌های پوجا... روشهای نیایش و روش‌های منترا... توسط اندیشمندان بزرگ ساهاجایوگا... استادان بزرگ ساهاجایوگا ایجاد و دریافت شده‌اند و... این تلاش یا می‌توان گفت تلاش عاری از تلاش... ساهاجایوگی‌ها است که {...}.... باعث می‌شود لایتناهی خودش را از طریق این وجود محدود رها سازد... و این کار می‌کند و موفق می‌شود... دیده‌ام که خیلی خوب کار می‌کند...{...} اگر بتوانید آنچه را که ساطع می­شود در تعادل با پوجای‌تان دریافت کنید... فقط آنوقت بهتر کمک می‌کند... به این معنی که... زمانی که در حال انجام پوجا هستید... آن را دریافت نیز بکنید. در حین انجام پوجا... در آگاهی بدون فکر باشید... کاملاً بر روی دریافت تمرکز کنید... اما دیده‌ام که در زمان پوجا مردم صحبت می‌کنند... حرکت می‌کنند... منظورم این است که نمی‌دانم چگونه آن را توضیح دهم... آن زمانی است که شهد بهشتی در حال تراوش کردن است و شما با سرسپردگی کامل در آن زمان فقط آن را دریافت کنید... در حال تراوش کردن است... اگر ارتعاشات چاکراهای من را در آن زمان احساس کنید... در می‌یابید که حتی یک چرخ کوچک در بدن من... در فضایی متفاوت... با سرعتی متفاوت... در بعدی متفاوت... در حال حرکت است... و واقعاً نمی‌دانم چگونه آن را توضیح دهم... اما می‌بینید که یک ملودی بوجود می‌آورد...

باید آن را دریافت کنید و این یک ملودی فردی است... برای هر فرد مناسب است... و وقتی آن را دریافت کنید... آن حالت نامحدود را در شما فعال می‌کند... پس در زمان پوجا... باید بدانید که تمام توجه شما باید بر روی دریافت کردن باشد...

امروز روز بزرگی است... سال نو است. ظرف دو سال از امروز... ساتیا یوگا شروع خواهد شد... امروز برای چیزهای زیادی روز بزرگی است...

{...}

 باید بر روی این تاریخ قدم بردارید و بالاتر بروید. باید بر روی دارمای‌تان... {...} قدم بردارید و بالاتر بروید... دارماتیت. باید سه گونا بشوید و بالاتر بروید-گوناتیت. شما این سه (گونا) هستید... اما پله‌هایی که بر روی آن‌ها می‌ایستید... باید درست باشند... تمام آن پله‌هایی که از آن عبور می‌کنید، نیز باید خوب باشند... پس وقتی بالاتر هستید... باید آن پله‌هایی را که به نحوی پشت سر گذاشته‌اید اصلاح کنید... این موضوع می‌تواند از طریق مدیتیشن... پوجا... نیایش انجام پذیرد... اما مهمترین... بزرگترین پیشرفت با دادن به کل عالم... از طریق وجود جهانی‌تان صورت می‌پذیرد... {...}... در بین ما مردمی هستند که بسیار داده‌اند و به وسیله آن نیز بسیار بدست آورده‌اند... باید بدهید... در مورد آن صحبت کنید... آن را گسترش دهید و مردم بیشتری را برای گرفتن آن بیاورید... در غیر این صورت آنها از فرآیند تکاملی بیرون خواهند افتاد... زمانی برای شک و فکر ندارید... وقت خود را برای این فعالیت‌های بی‌فایده هدر ندهید... اگر هنوز شک دارید... بهتر است رها کنید... این زمان زیادی است که وارد این فرآیند شده‌اید...

بنابراین... امروز سال شادی را برای سفر در زندگی روحانی این جهان برای شما آرزو می‌کنم... باید به تمام ساهاجایوگی‌هایی که از ما دور هستند بیاندیشید... و افکار ما باید... عشق‌مان را برای آن‌ها ببرد... و آن‌ها باید هم‌چون شما در این‌جا... مورد رحمت باشند... امیدوارم در این روز‌های مهم که در این‌جا هستم... شما خود را کاملاً برای رستگاری و رهایی بر روی آن چهار مسیری که به شما گفته‌ام... وقف کنید... و هر برنامه‌ای که پیش می‌آید... آن را به صورت ساهاج بگیرید... نباید بر روی زمان و برنامه‌ریزی زمانی تاکید داشته باشید... هر آن‌چه به صورت ساهاج پیش می‌آید... آن را بپذیرید..

 

خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد.


 
آخرین قضاوت، سخنرانی شری ماتاجی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: شری ماتاجی ، ساهاجا یوگا ، ساهاجایوگا ، کندالینی

"آخرین قضاوت Last Judgment"

سخنرانی عمومی شری ماتاجی نیرمالا دوی، بنیانگذار ساهاجا یوگا

سالن رویال آلبرت هال، لندن، چهاردهم جولای سال 2001

 

 

من به همه جستجو گران حقیقت تعظیم می کنم... بعضی از شما حقیقت رایافته اید... بعضی از شما آن راکاملا" پیدا نکرده اید... و بعضی از شما هرگز آن را نیافته اید... اما اگر شما به وضعیت امروزی نگاهی بیاندازید... شما باید بپذیرید که آشوب بزرگی در جریان است... کشورها یکی بعد از دیگری انواع مسایل اشتباه را در پیش می‌گیرند... جنگ های سرد زیادی در حال وقوع است... مردم دارند همدیگر را می کشند... مکان‌های زیبا را از بین می برند وگلوی همدیگر را برسر هیچ و پوچ می برند... ما همه بشر مخلوق خدا هستیم... قدرت مطلق خدا آنها را خلق کرده و آنها را به این سطح آگاهی انسانی آورده است...

در این وضعیت بحرانی انسان می تواند ببیند که ما در یک راه جمعی به کجا می رویم... این جایی است که باید به آن برسیم یا اینکه سرنوشت ما این است؟ آیا سرنوشت افراد بشر این است که... توسط همدیگر برای (تصاحب) زمین یا هر چیز دیگری نابود گردند؟... کل دنیا را واحد در نظر بگیرید... و بیاندیشید که چه اتفاقی در سراسر دنیا در حال وقوع است... هر روز شما روزنامه می خوانید... هر روز انواع اخبار وحشتناکی در مورد... چیزهای وحشتناکی که مردم بی هیچ دلیل انجام می دهند، وجود دارد... ما باید بیاندیشیم: سرانجام و سرنوشت چیست... ما به کجا می رویم؟ آیا به بهشت ویا جهنم می رویم؟... اوضاع و موقعیت اطراف ما چگونه است؟... آیا می‌توانیم به آن کمک کنیم؟...

اشتباه بشر این است که: ...آنها هنوز تحت کنترل کامل جهالت و نادانی هستند... من آن را جهالت می نامم و... در این جهالت و تاریکی آنها... این کارهای وحشتناک را انجام می دهند... هیچ کس نمی خواهد بفهمد که... آنچه را که ما انجام می دهیم... چیزی جز تخریب کامل نیست... آیا این سرنوشت ماست؟... آیا می‌خواهیم کاملا" از بین برویم؟... کارهای خوبی که ما تحت عنوان... بعضی از انواع ملیت ها و یا شاید بعضی مذاهب انجام می دهیم؛... همه آنها خوب هستند... اما کارهای غلط را هم انجام می دهیم: جنگیدن... و تنها جنگیدن نیست... ما از هر کسی که بتواند کینه و بغض ما را بر انگیزد؛ متنفر هستیم... این خیلی بد است... بسیار سبک و پوچ است... من نمی دانم چرا این مساله خیلی مورد علاقه است... بعد تحت این راهنمایی ما گروه‌های خود را تشکیل می دهیم...

همه این‌ها به این علت است؛...که اکنون زمان آخرین قضاوت است... من به شما گفته ام که این آخرین قضاوت است... و این آخرین داوری واقعا" تصمیم می گیرد که... چه کسانی نجات یابند و چه کسانی کاملا" مجازات شوند... این مسئله خیلی خیلی جدی است... همه آنهایی که آگاه هستند، باید در مورد آن بیاندیشند؛... کارهای کوچک پراکنده کاری انجام نخواهد داد... تا زمانی‌که شما انسان را متحول و متکامل نکنید؛ هرچه تلاش کنید... نمی‌تواند نجات بخش باشد... این تکامل و تحول چیز غیر ممکنی نیست، کار مشکلی نیست... اکنون زمان تکامل فرا رسیده است... و اکنون فرصت این تکامل پیش آمده است... آن قدرت، که توصیف شده است... همان قدرت روحانی و ماورایی مادری درون ما جای دارد... همه آنها نوشته شده است... من اولین فردی نیستم که اینها را می گویم... اما شاید در زمان گذشته هیچ کس قادر نبوده است... که آنها را بفهمد یا بپذیرد و این اتفاق می بایست برای شما بیافتد...

شما نه‌ تنها برای انسان بودن متولد شدید... بلکه باید یک انسان برتر و متعالی  باشید... شما باید لذت ببرید... زندگیتان باید لذت بخش و نشاط بخش باشد؛... نه اینکه نفرین شده باشد و از صبح تا شب نگرانی راجع به این چیز و آن چیز در وجود شما باشد... شما برای این خلق شده اید... زیرا خدا هیچ علاقه ای به خلق مردمی... که دایماً نگران این هستند که چگونه دعوا کنند... بجنگند ویا نجات دهند، ندارد... اما به مردمی که در یک هماهنگی کامل ...صلح و شادی زندگی می کنند، علاقه دارد... ما به همین دلیل خلق شده ایم و این سر انجام ما است... این‌ها حقیقت هستند نه اینکه چون من به شما می گویم...

بنابراین ما باید تحول پیدا کنیم و به تکامل برسیم... این تکامل مشکل نیست... اما آنچه که می‌بینم این است که مردم به هر چیزی راضی می شوند... هندوها به معبد می روند و می‌گویند که کار بزرگی انجام داده ایم... مسیحیان به کلیسا می روند و فکر می کنند که کار خیلی خوبی انجام داده اند... مسلمان‌ها عبادت می کنند و فکر می کنند که خیلی مهم هستند... اما آنها چه چیزی را به دست آورده اند؟...خواهش می‌کنم با خودتان روبرو شوید... با محدودیت‌هایتان روبرو شوید... با  ؟؟ خود مواجه شوید... با مشکلاتتان روبرو شوید ...

به خاطر خودتان ببینید: آیا تا کنون توانسته اید مشکلاتتان را حل کنید؟... آیا توانسته اید خودتان را از فجایع نجات دهید؟... ممکن است این بلایا برای از بین بردن مردمی باشد که... کارهای بد انجام می دهند؛ پس... ممکن است خواست خدا باشد... اما خواست شما چیست؟... چرا شما فکر نمی کنید که :... "من باید فردی باشم که سرچشمه و منبع شادی و عشق است؟"...

من فقط حرف نمی زنم، اما از همه شما می خواهم که... به خود آگاهیتان برسید... خودآگاهی چیست؟ این  ‌است که خودتان را بشناسید... شما خودتان را نمی شناسید، شما نمی دانید... شما در این دنیا بدون هیچ شناختی از خود زندگی می کنید... آیا می توانید تصور کنید؟ نمی دانید که چه هستید... نمی‌دانید که روح هستید؛ سرچشمه دانش ، دانش پاک هستید...

 من مردمی را دیده ام که در جلسه‌ای می نشینند و... به بعضی باباجی ها که داستان هایی را برای آنها می‌گویند... با خوشحالی گوش می دهند، این به شما واقعیت و حقیقت را نمی‌دهد... اگر می خواهید واقعیت و حقیقت را داشته باشید... پس لطفا" سعی کنید بفهمید که چیزی باید اتفاق بیافتد... یک تحول و تغییری در شما باید انجام گیرد... شما هنوز به اندازه دقیق و ظریف نیستید... شما آن ظرافت طبع و دقت نظر را ندارید و برای رسیدن به آن... مجبور به ترک خانواده ، فرزندان، خانه و رفتن به جنگل‌ها نیستید... نیازی به انجام همه این کارها نیست... خوب است بگویم که... خیلی خوب، شما همه  ریاضت بکشید و.. همه آن چه را  که متعلق به شماست، به من بدهید... این فکر بسیار احمقانه ای است...

امروز شرایط اضطراری هستند، سعی کنید بفهمید که... شما در یک شرایط اضطراری زندگی می کنید... و من می خواهم به شما هشدار دهم که اگر در خودتان عمیق نشوید و... نفهمید چه هستید و تکامل خود را پیدا نکنید؛... هر اتفاقی ممکن است بیافتد... همه انواع بیماری ها برای شما اتفاق می افتد... هر نوع مشکل جدیدی برای کودکان به وجود می آیند... انواع مشکلات ملی وجود خواهند داشت... انواع مشکلات بین المللی به وجود می آیند... که مردم نمی توانند جلوی آن‌را بگیرند... بنابراین ما باید از آنها خلاصی یابیم و... یک شخصیت محکمی از حقیقت گردیم...

ما نمی دانیم حقیقت چیست... زمانی که چشمان‌مان بسته است، از حیواناتی که... چشمانی باز دارند، بدتر هستیم... اینها برای سرزنش کردن شما یا هر چیز دیگری نیست... بلکه برای آگاه  کردن و هوشیار نمودن شماست که... بدانید بشر باید تغییر کند، در غیر این صورت شما... تنها برای سخنرانی من آمده اید و... فردا به سخنرانی دیگری می روید، فقط همین... یک گذران وقت، یک سرگرمی خوب... اما وقتی‌که سرانجام کار را می بینم... نمی دانم چه تعداد از بین رفته و کارشان تمام خواهد شد... چه اتفاقی برای آنها خواهد افتاد، به چه بیماری‌هایی مبتلا خواهند شد... چه مشکلاتی برای آنها پیش خواهد آمد... چه اتفاقی برای فرزندان آنها خواهد افتاد... برای کشور آنها چه اتفاقی خواهد افتاد... و چه اتفاقی برای کل دنیا پیش خواهد آمد... فقط دیدتان را وسیع کنید، دیدگاه من این است که... تمام مردم دنیا باید به تکامل برسند... ما همراه خود دشمنانی داریم... و وقتی‌که درباره"جهاد" صحبت می کنند؛ می گویند که... باید با دشمنان درونی تان بجنگید،  دشمنان ما چه هستند؟

این روزها بدترین آنها حرص است، طمع وجود دارد... با آن حرص مردم هر کاری را که بخواهند انجام می‌دهند... همه چیزها به خاطر حرص و طمع اتفاق می افتد... آنها پول دارند، همه انواع تسهیلات را دارند... اما هنوز این حرص چنان موجود شیطانی است که... نمی‌گذارد ببینید، چه دارید... و شما می‌خواهید بیشتر و بیشتر داشته باشید... مردم را فریب می‌دهید... دولت خود را  فریب می‌دهید، همه را فریب می‌دهید و پول جمع می‌کنید...

چیز بسیار بد دیگری که داریم، خشم است... عصبانیت نمی گذارد که مسایل را همانطور که هستند ببینید... برای مسایل کوچک به خشم می آییم... مثل این که زمانی که ما به این کشور آمدیم... مردمانی را دیده ام که بر سر رنگ پوست متفاوت عصبانی هستند... من نمی توانم بفهمم! خدا رنگ های متفاوتی را خلق کرده‌است... در غیر این صورت همه ما یک شکل مثل ارتشی ها بنظر می‌رسیدیم و... زندگی خسته کننده و آزار دهنده می بود... بنابراین رنگ ها به وسیله طبیعت خلق شده اند... بنابراین آنها سفید یا سیاه هستند، تفاوت چیست؟... من واقعا" نمی فهمم، به خاطر چنین توهم و خیالی که... ادامه دارد، به خاطر این توهم ما می‌جنگیم... سفیدها با سیاهها می جنگند و سیاه‌ها با سفیدها می‌جنگند... و سپس سفیدها برای سوزاندن پوستشان... زیر آفتاب می روند، و سرطان‌های پوستی می گیرند... من واقعا" نمی فهمم، هیچ منطق و تعادلی در ما وجود نداردکه... ببینیم چه می کنیم وچرا این زمان با ارزش را که... در آن باید به تکامل برسیم ،از دست می دهیم؟... این خشم می تواند برای هر چیزی باشد... هر چیزی که در انسان بتواند خشم را زیاد بوجود آورد... مثل یک شکست انسانی است که خیلی معمول است... به خاطر کوچک‌ترین مسایل انسان‌ها عصبانی می‌شوند... و آن‌ها این را دوست دارند، زیرا به وسیله آن می‌توانند به دیگران ستم کنند، می توانند مهاجم باشند... بنابراین آنها می‌خواهند این خشم را همراه خود داشته باشند... و با آن خشم سعی در مغلوب نمودن دیگران دارند... این بزرگترین مشکل است... چرا ما می خواهیم دیگران را تحت سلطه  بگیریم؟... چرا می‌خواهیم به دیگران ستم کنیم؟... و چرا می‌خواهیم کنترل دیگران را به دست گیریم؟... ما نمی‌توانیم خودمان را کنترل کنیم... چرا می خواهیم دیگران را کنترل کنیم؟... چه نیازی داریم؟...

 سپس وابستگی و تعلق وجود دارد... دلبستگی به خانه هایشان  به سرزمین شان... به فرزندان شان ، به همه چیز... اما فردا شما این جا نیستید... با دستان خالی خواهید رفت... هیچ چیزی با خود نمی توانید ببرید... پس این وابستگی باید تغییر کند... آنها راجع به ماشینشان خیلی دقیق هستند... مراقب خانه هایشان هستند... اما در مورد خودتان چه؟ آیا خودتان درست هستید؟... آیا در درون کاملا" آرام ، صلح جو و مسرور هستید؟... چرا انرژی‌تان را صرف عصبانی شدن از دست دیگران می کنید؟... این نشانه زندگی است که آن هم از بین خواهد رفت... اگر به فرد دیگری از جایگاه شاهد نگاه کنید؛ به غیر از پول ...توجه‌شان دنبال زن‌هاست ... یا زنانی که برای مردان خود را جذاب می کنند... چرا این کارها را می‌کنند؟  همه بالاخره پیر می شوند... از به دنبال زنان رفتن و یا به دنبال جنس دیگر دویدن... چه چیزی به دست می‌آورید؟... مگر شما هیچ حسی از وقار و برتری ندارید... شخصی عالی هستید تا زمانی که لباس های خیلی خوب می‌پوشید... این راه، درست نیست، ما باید درون نگر باشیم و... خودمان را ببینیم، چرا ما چنین عمل می کنیم... و انرژی‌مان را برای مسایل بی‌معنی تلف می‌کنیم... بسیاری از مردمی را که من دیده ام واقعا" نیمه دیوانه اند ...و بعضی کاملا" دیوانه... و آنچه که به من می‌گویند این است که... آنها می خواهند با یک زن خاص یا مرد خاص یا هر چیزی ازدواج کنند... و به این ترتیب به مقصود می رسند... منظورم این است که ببینید آنها چقدر ضعیفند!... این بزرگی و عظمت نیست‌... شما باید در مورد خودتان خیلی خیلی قوی باشید... خودتان را احساس کنید، خود شما ، روح شماست... انعکاسی از قدرت خداوند درون شما است... اگر شما روح شوید، می‌توانید خیلی قوی ... سلامت، وکاملا" متعادل شوید... شما در مورد روح و زندگی روحانی زیاد شنیده‌اید... اما... آیا به این نقطه رسیده اید؟... حتی وقتی سیستم ذن ، سیستم تائو، انجیل... و یا هر چیز دیگری را می خوانید؟... آیا شما می‌دانید که چطور می توان...  به آن نقطه روح ‌بودن دسترسی پیدا کرد؟ نه هنوز، نه هنوز...

شما باید این را بدانید زیراکه در درون، خیلی بزرگ ... باارزش و زیبا هستید، اما شما نسبت به آن آگاهی ندارید!.. شما باید به آن تبدیل  شوید، این شدن خیلی مهم است... و برای این منظور قدرت خداوند آن را تحت عنوان کندالینی... درون شما سازماندهی کرده است، که می تواند بیدار شود ... این بیداری می تواند به شما خود آگاهی ... دانش اختصاصی، که آن را آتما ساکشات می نامید، بدهد... این همان چیزی است که خیلی خیلی مهم است که... شما در زندگی آن را داشته باشید، و وقتی که مجانی است... نمی‌توانید وجهی برای آن بپردازید، چقدر می توانید بپردازید؟ ...وقتی که کاملا" مجانی است ،چرا خودآگاهی خودتان را نمی‌گیرید؟... و چرا رشد نمی‌کنید؟ آیا ترس شما به خاطر مذهب است؟... هر مذهبی گفته است که خود را بشناسید... 

حضرت محمد (ص)به طور واضح گفته است:" در دورة رستاخیز دست‌های شما سخن می گویند"... هندی ها در مورد آن می دانند... که ما باید خودآگاهی مان را به دست بیاوریم... حالا گوش کردن به این باباجی ها و دادن پول به آنها هیچ فایده ای ندارد... از همه انواع این مراسم و کارهایی که ما انجام می‌دهیم،... و اجداد و نیاکان ما انجام می داده‌اند، چه چیز به دست آورده ایم؟ هیچ چیز!

بنا‌براین برای ما حالا مهم است که... بدانیم برای رسیدن به مرحله خودآگاهی  باید  به تکامل برسیم... اگر ما کامل بودیم، نمی‌بایستی هیچ مشکلی وجود می داشت... اگر ما مردم خودآگاه بودیم، نمی‌بایستی هیچ مشکلی وجود می‌داشت... ما باید از همه انواع خودخواهی ها، محدودیت هایی که... ما در اطراف خود ایجاد کرده ایم، همه انواع قید و شرط ها و... ایگو که روی زندگی ما تاثیر داشته اند و... بر ما حکومت می کرده اند، فراتر باشیم... و یک مرتبه که بر آنها فائق آمدید، شما به یگانگی دست می‌یابید...لازم نیست هیچ کس بگوید که شما به یگانگی رسیده اید... شما دیگر خود را با چیزهای غلط شناسایی نمی‌دهید... تعیین هویت اشتباه شما این است که... متعلق به این کشور یا مذهب یا هرچیز دیگری هستید... شما متعلق به هیچ چیز نیستید... شما متعلق به قلمرو خدا و ملکوت اوهستید... این همان چیزی است که می خواهیم به آن برسیم... و شما باید در آنجا باشید... اما اگر شما به داستان سرایی علاقه داشته باشید، انتهایی در آن وجود ندارد...

اما شما وقت خود را تلف می کنید، زمان بسیار تنگ و محدود است... من آخرین بار نمی‌دانم، حدود 20 سال پیش اینجا بودم... من خیلی سخت کار کردم، اما آنچه که دانستم این است‌که... مردم نمی فهمند که می‌خواهند چه کار کنند... آنها مردمی را دوست دارند که فقط چیزهای ساده را می‌گویند... یا کسی  که باعث سرگرمی آنها بشود... بنابراین کل بشریت باید درک کند که... باید از سرنوشت منجر به تباهی و نابودی بپرهیزد... از تباهی کامل بپرهیزد... و خیلی ساده اینکه شما به قلمرو خدا وارد می شوید... که خیلی آسان است، لازم نیست برای آن پولی بدهید... و شما مجبور نیستید که برای آن کاری انجام دهید... شما خودآگاهی خود را می‌گیرید... و سپس در خانه حدود 10 دقیقه مدیتیشن می‌کنید... در حال حاضر ذهن تان در تمام مدت در حال توجیه بد رفتاری های شماست ... من آن را بد رفتاری می نامم زیرا آن بر خلاف حقیقت است... بر خلاف خواست خداوند است... برخلاف انسانیت است... و همه بشریت را به نابودی می‌کشاند...

همه این تعیین هویت های اشتباه باید دور ریخته شوند و... باید بدانید که ما همه یکی هستیم، همه واحد هستیم... همه جهانی هستیم و به وسیله رنگ و نژاد و... مذهب و ملیت از هم جدا نیستیم، باید بدانیم که همه یکی هستیم... و این یکی شدن نباید با شعار یا با فریاد زدن بنا شود... آنچه که باید باشد این است که این یکی شدن... باید به صورت درونی حس شود، این یک چیز مصنوعی نیست... باید واقعی باشد،، یکی شدن بایدکاملا" واقعی باشد... و آن مرتبه برای شما پیش می آید که... شما بفهمید جزئی و پاره ای از یک کل هستید... مذاهب برای رسیدن به این سطح آگاهی... شما را تربیت کرده اند، نه برای جنگیدن، و نه برای کشتن‌... چرا، چرا انسان خودش را منحرف کرده است؟... به خاطر جهل مطلق در مورد درستکاری... به خاطر طمع زیاد هر فرد، یک فرد، فقط خودتان...و یا حداکثر همه خانواده‌تان، و وابستگانتان...  چرا می خواهید خود را محدود کنید ؟... شما روح هستید،  روح اقیانوس است،  اقیانوسی از دانش... اقیانوسی از عشق است... اقیانوسی از همه رحمت ها است...

پس ما باید تصمیم بگیریم... امروز از شما درخواست می‌کنم ؛...چرا که زمان زیادی باقی نمانده است... باید تصمیم بگیریم که روح شویم... این همان چیزی است که مذاهب آورده اند... اما چگونگی انجام آن را خیلی توضیح نداده اند،... بعضی از افراد آن را درک کرده اند... اما خیلی مورد اعتماد قرار نگرفته‌اند، هیچ کس به آنها گوش نکرد... حتی مردم آنها را کشتتد و شکنجه کردند و به صلیب کشیدند... اما حالا لطفا، همه شما، سعی کنید که ارزش زندگی‌تان را بفهمید... چرا شما انسان هستید؟ چرا خلق شده‌اید؟... در پشت این خلقت چه هدفی است؟... آیا شما می خواهید به وسیله ایده های مزخرف و بیهوده به انحراف کشیده شوید؟... آیا می‌خواهید که توسط عوامل جدا کننده انسانها از بین بروید؟ نه، نه... شما همه می‌خواهید که خودآگاهی خودتان را بدست بیاورید... و به ارزش زندگی پی ببرید...

مشکل این است که شما خودآگاهی خودتان را... حسی بدست می آورید، قدرت درونی شما بالا می آید... این خیلی خوب سازماندهی شده است... در واقع، خدا خالق بزرگی است، چه طور آن را متعادل ساخته است و... چگونگی کارآمد بودن آن قابل توجه است...‌ تمام جزئیات را در نظر گرفته است... ولی این اتفاق، کافی نیست،  شما وارد یک قصر می‌شوید و... در آن پرسه می‌زنید و خودتان را می‌بینید که چقدر زیبا هستید... چه چیزهای زیبایی خدا خلق کرده است ... سپس درآن رشد می‌کنید... وقتی که درآن رشد کردید... می فهمید که چه چیز عظیمی هستید... با ارزش ترین فرد... با ارزش ترین شخصیت ...بسیار دوست داشتنی ... درگذشته افراد کمی به این درجه رسیدند ولی... الان فقط مجسمه آنها را می بینیم... هیچ کس سعی نمی‌کند بفهمد که آن‌ها چه کارهایی می‌کرده اند، چطور کار کرده‌اند...

بنابراین، امشب ما می توانیم این تجربه را داشته باشیم... تجربه روح... این یک مسئله نادر و غیر معمول است... هیچ‌گاه کسی تجربه‌ای مثل آن را نداشته است... اما حالا وجود دارد، بنابراین چرا از آن سود نبریم... لطفاً برای آن آماده باشید... آن را بپذیرید، آن را بگیرید و آن شوید... شدن هدف است، آن چه که می‌شوید مقصود است... و آن چه که شما از تمام این  تمدن انسانی خود می‌سازید... مشکل شماست و نه من، من می‌توانم کمک کنم... من می‌توانم آن را کارآمد کنم...

بنابراین من از همه شما می خواهم که... حالا برای خودآگاهی آماده شوید، این خیلی بهتر است... اما آن‌هایی که نمی‌خواهند آن را داشته باشند، مجبور نیستند... پس بهتر است که این افراد بروند، سالن را ترک کنند، و ما ادامه بدهیم...

 

خدا شما را مورد رحمت قرار دهد.

 

 


 
لذت، گزیده ای از کلام شری ماتاجی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦  کلمات کلیدی: شری ماتاجی ، ساهاجا یوگا ، ساهاجایوگا ، لذت کندالینی

" لذت Joy "

گزیده ای از کلام شری ماتاجی نیرمالا دوی، بنیانگذار ساهاجا یوگا

 

این رحمتی از ملکوت خدا است، که ما غرق در آن لذت هستیم، عشقی که هیچ دوگانگی مانند شادی و غم، ندارد. لذت کافی است - غرق در آن لذت بودن به تنهایی کفایت می­کند(871024)، لذت شاهد بودن(840708)؛ لذت مجرد و منفرد است، مطلق است – وقتی لذت می­برید، در حالتی قرار دارید که هیچ جنبشی نیست... تنها در آن جا هستید. این همان زیبایی موقر و باشکوه درون­مان است، که باید آن را پرورش دهیم... وقتی است که ناراحت نشویم... وقتی است که از صحبت دیگران آزرده نشویم(800517.1)؛ وقتی شروع به دادن قدرت الهی به دیگران کنید، به تدریج در وجود خودتان عمیق می­شوید، و سرچشمه لذت خودتان را حس می­کنید – زندگی پر از لذت و شادی می­شود(790507)

 به اشتراک گذاشتن وسایل­تان یک کار بی­نهایت لذت­بخش است... همه ما باید این گونه زندگی کنیم... با اشتراک گذاشتن چیزها... باید یاد بگیریم که به اشتراک بگذاریم(960716)

می­دانید که طبیعت چگونه عمل می­کند... چگونه طبیعت کمک می­کند... فقط به طبیعت نگاه کنید... چقدر سودمند و کمک کننده است... چرا... چه نیازی است... زیرا رحمت می­گیرد... زیبایی کل بودن را می­گیرد... زیبایی انجام کاری را برای کل به دست می­آورد. تنها وقتی ویژگی کلیت را در درون­مان تجربه کنیم، لذت به میان می­آید(850310)

تشکر کردن راه لذت بردن است... هیچ راه دیگری وجود ندارد - همه چیز به دست می­آوریم، اما هرگز تشکر نمی­کنیم... افرادی قضاوت کننده هستیم - امروز روز تشکر است؛ روز سپاس­گزاری است، اگر تشکر نکنید، از چیزهایی که دارید... از هر چه دارید... از هر چه خدا به شما به خاطر بزرگی­اش... به خاطر مهربانی­اش... به خاطر عشقش داده است... لذت نخواهید برد. نمی­دانیم چگونه از او تشکر کنیم... مسأله این است، می­دانید... آیا از او در هر لحظه از زندگی­مان تشکر کرده­ایم؟ وقتی از او تشکر کنید، امواج لذت در شما بر می­خیزند. بزرگ­ترین چیزی که او به ما داده است، خودآگاهی... و شیوه ساهاج است. به قلب­تان بنگرید، و فروتن باشید... و تشکر کنید... در هر لحظه – این کلید شروع لذت بردن از هر لحظه است... هر لحظه اقیانوسی از لذت در خود دارد... اما برای شروع آن، باید... برای هر چه که دارید... تشکر کنید(790000.2)

لذت نمی­تواند در کلمات بیان شود... در چشمان شما ابراز می­شود، در صورت­تان، در محیط، در طبیعت. این چیزی است که همه ما باید به آن دست بیابیم، و برای آن باید بدانیم که به هر چیزی که توجه ما را به قید و بند می­کشد، تعظیم نخواهیم کرد. مادر ما را آزاد کرده است... بگذارید بال­های­مان را بگشاییم(880106)؛ وقتی توجه شما به سمت روح می­رود، لذت شروع به جوشش در زندگی­تان می­کند. هیچ فعالیت ذهنی نمی­تواند شما را به آن جا ببرد - تنها با بیداری کندالینی امکان­پذیر است(980320)؛ لذت بسیار اقناع کننده است... لذت روح بسیار بیش­تر از لذت آسودگی دنیایی است(881207)؛ تنها به واسطه پاکی، سرچشمه همه لذت­ها امکان­پذیر است(960915)؛ ما همگی نوارانی هستیم... همگی Nirmalites هستیم... در هر چه که می­بینید، حس می­کنید که لذت در آن ریخته می­شود... نمی­توانید بفهمید که چگونه است... به چیزی که هر روز می­بینید، نگاه می­کنید، و لذت وجود دارد(850502)

ناحیه لیمبیک یک فضای خالی بین آگنیا و ملاج سر است، دارای سلول­های حساس به لذت و شادی است، و با کندالینی آرام می­شود(890801)؛ همه چیز برای فزونی لذت­مان است... حتی رشد و تعالی­مان برای فزونی لذت بردن است... برای فزونی حساسیت ما به لذت است(881211)؛ تا کنون، در سطح بشری، تنها دردها و فشارها را بر روی اعصاب حس می­کنیم... اما آناندا را هیچ­گاه. اما تنها پس از خودآگاهی، عصب­های شما شروع به احساس لذت می­کنند(850502)؛ وقتی به سواحل لذت دست یافتید... نباید برای چیز دیگری آن را رها کنید... زیرا انتخاب با شما است... که لذت را بخواهید، و یا غم را بخواهید(860707.2)

" خنده "

خوب است که قادر باشید به خود بخندید... و آن وقت مشکلات شروع به از بین رفتن می­کنند(781005)؛ نومید بودن و غمگین شدن از خودتان بدترین چیز است... آن وقت مشکل وجود خواهد داشت. باید به خودتان بخندید، به مکانیسم­تان که از کار افتاده است، بخندید(760330)؛ وقتی از چشمان روح شروع به نگاه کردن کنید، احساس بد نخواهید داشت... به خودتان می­خندید، خودتان را مسخره کنید... و سپس از خودتان لذت ببرید، با خودتان شوخی کنید... و سپس همه چیز تبدیل به شوخی می­شود(800907)؛ یاد بگیرید که به خودتان بخندید... این بهترین روش برای لذت بردن­تان است(970823.1)؛ در خنده... و در تمام چیزهای بازی­گوشانه... حقیقت نهفته است(800721)


 
جستجوگری، سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دوی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: شری ماتاجی نیرمالا دوی ، شری ماتاجی ، کندالینی ، ساهاجا یوگا

"جستجوگری"

سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دوی، بنیانگذار ساهاجا یوگا

لندن، 24 جولای 1979

 

دیروز خانمی را ملاقات کردم و او به من گفت که خداوند را جستجو می‌کرد. به او گفتم که راجع به خدا چه فکر می کنی؟ چه چیزی را جستجو می‌کنی؟

وقتی می‌گوییم که جستجو می‌کنیم، آیا می‌دانیم که قرار است به دنبال چه چیزی باشیم؟ و آیا می‌فهمیم که چگونه جستجوی‌‌گری‌مان را به طور کامل انجام خواهیم داد؟ این که به سرانجام خود رسیده‌ایم. همان طور که آخرین بار به شما گفتم، جستجوگری باید خالص و از یک قلب خالص باشد و نمی‌توانید این جستجوگری را بخرید و یا به زور به آن برسید. اما امروز می‌خواهم به شما بگویم که در جستجوی چه چیزی هستیم؟

 بگذارید ببینم که چگونه جستجوگری در درون ما قرار گرفت؟ از کجا؟ در اینجا نشان داده‌ام که مرکزی به نام "چاکرای نابی" قرار دارد که بر روی ستون فقرات ما است و نشان دهنده شبکه خورشیدی است که در وسط، زیر ناف قرار گرفته است.

 این مرکزی است که جستجوگری را در درون ما ایجاد می‌کند. جستجوگری تنها زمانی ممکن است که چیزی زنده باشد. مثلاً جستجوگری این صندلی چیست؟ نمی‌تواند فکر کند، حرکت کند. می‌توانید آن را اینجا بگذارید و یا در خیابان قرار دهید. می‌توانید آن‌ را له کنید و یا دور بیندازید و یا مجدداً برای کارهای دیگر از آن استفاده کنید و یا چهار پایه از آن بسازید. هیچ گونه جستجوگری در آن نیست. تنها زمانی که چیزی تبدیل به موجودی زنده شود، مانند آمیب که یک تک سلولی است، شروع به ابراز جستجوگری می‌کند، چرا که قرار است جستجو کند. این کار موجود غیر زنده نیست.

بنابراین کسانی که می‌گویند جستجو نمی‌کنیم فرقی با مرده ندارند. کسانی که می‌گویند جستجو می‌کنیم، زنده و پویا هستند.

 اگر {بخواهید} کمی بفهمید، آرزویی در درون تک سلولی بنام آمیب خلق شد که به او احساس گرسنگی می‌داد. فقط به آن فکر کنید. هیچ مغزی ندارد. فقط یک موجود بسیار ریز است، ولی می‌تواند حس کند که گرسنه است و چیزی باید بخورد تا رشد کند. همچنین می‌داند که نیازمند تولید مثل است. و بعد شروع به جستجوگری کرد. همچنین می‌داند که چطور باید غذا را بخورد، اما نمی‌داند که چطور هضم می‌شود. این قسمت وظیفه او نیست. حتی برای ما هم به همین صورت است.

بنابراین جستجوگری در آمیب کوچک شروع می‌شود و تمام تکاملی که بر اساس همین جستجوگری است، به تدریج راه‌ها و ابزار جستجوگری آن پیشرفت می‌کند و بهبود می‌یابد، در حالی که خواست و آرزو{در ابتدا} تنها غذا بود.

 آرزوی دیگری نیز هست و یا می‌توان گفت حسی که در آن آمیب ریز وجود داشت و آن حس حفاظت بود. او خطر را می‌شناسد که می‌تواند آن را از بین ببرد. زمانی‌که این آمیب ریز در هزاران هزار سال به انسان تبدیل شد، سپس جستجوگری نیز تغییر کرد.

 در آغاز آرزوی جستجوگری برای غذا بود و هست. در شروع باید غذا داشته باشید. البته روش جستجوی غذا پیشرفت کرد، عوض شد و متکامل شد. در عین حال یک درک بزرگ از حفظ و مراقبت از خود و گروه‌تان نیز وجود داشت.

گروهی زندگی کردن از دوره اولیه شروع شد که حتی مورچه‌ها نیز آن را درک می‌کنند. بنابراین درک می‌کنند که باید با هم به صورت گروهی زندگی کنیم، باید هماهنگ و یکپارچه باشیم؛ اگر که باید از همدیگر حفاظت کنیم. و این جستجوگری برای سلامتی و سرحال بودن نیز در انسانها پیشرفت می‌کند و بروز آن، تلاش ما برای حفظ و نگه‌داری خودمان و گروهی بودن‌مان است. این تلاش‌ها در سیاست و تشکیلات اقتصادی‌مان بروز داده می‌شود.

حالا در بشر جستجوگری جدیدی ایجاد شده است و آن داشتن قدرت و تسلط بر روی دیگران است. حیوانات در جستجوی قدرت نیستند. آنها قدرت دارند. مثلاً یک ببر بسیار قدرت‌مندتر از یک خرگوش بیچاره است. {زیرا} این گونه به دنیا آمده است. و خرگوش دلش نمی‌خواهد که ببر شود و سعی هم نمی‌کند؛ مانند این که هر دیک و تام و هری {هر کسی} می‌خواهد نخست وزیر شوند. اما خرگوش سعی نمی‌کند ببر شود. می‌داند که "من یک خرگوش هستم و من باید با ابزارهای تدافعی و تهاجمی خودم را بهبود ببخشم تا با آن زنده بمانم." ببر نیز به همین صورت عمل می‌کند. او از قدرت‌ها و همچنین محدودیت‌هایش آگاه است.

و بعضی حیوانات قدرت رهبری دارند. آنها رهبر می‌شوند. باید بعضی پرندگان را که رهبر دارند، دیده باشید، یک رهبر در حال حرکت است و هر وقت که آن رهبر تغییر جهت دهد، همه آنها {جهت‌شان} را تغییر می‌دهند، مثل اینکه دم آن رهبر هستند. به همین طریق به دنبال رهبر می‌روند.

بنابراین این {جریان} در انسان هم به طور عمده‌ای وجود دارد، که بعضی رهبر به دنیا می‌آیند و گروهی از مردم را به سوی مقصدی رهبری می‌کنند که در آن جستجوگری آن گروه برآورده می‌شود. حالا جستجوگری این گروه می‌تواند پول باشد، حالا حیوانات پول را که مخلوق دست بشر است، نمی‌شناسند. بنابراین پول برای آنها بسیار مهم است، چرا که خود آن را بوجود آوردند. ما سیستم معامله پایاپای را داشتیم، اما بعد فکر کردیم بهتر است که نوعی بستر و محیط داشته باشیم که بتواند یک جنس را تبدیل به چیز دیگری کند، پس {استفاده از} پول را شروع کردیم.

پس کانون توجه بشر از غذا روی قدرت و از قدرت بر روی پول رفت. بعضی وقت‌ها که کسی پول زیادی دارد، به دنبال کسب قدرت است، بسیار طبیعی است. غلط نیست و اساساً برای یک انسان طبیعی است که به دنبال پول و بعد به دنبال قدرت باشد و یا بالعکس.

اما فراتر از آن، جستجوگری دیگری شروع می‌شود. جستجوگری برای دانستن این که "ما چرا اینجا هستیم؟ اینجا چکار می‌کنیم؟ هدف و مقصود از زندگی ما چیست؟ چرا خداوند ما را خلق کرده است؟ به چه منظوری؟ برای چه سرنوشتی؟ و یا اینکه شاید یک شوخی و جوک در جریان است. آیا خلقت ما احمقانه بوده است؟ ازدواج کنیم، بچه‌دار شویم و بمیریم مثل آمیب! یا هدف دیگری در کار وجود داشته است؟" خیلی از انسآنها فراتر از پول و سلامتی نمی‌روند. می‌خواهند کاملاً سالم باشند. منظورم این است که حیوانات هیچ ورزشی برای سلامتی‌شان نمی‌کنند، اما انسان تا هر حدی پیش می‌روند تا سلامتی‌شان را حفظ کنند. اما برای چه؟ ممکن است کشتی‌گیر باشید، اما برای چه؟ که با هم بجنگید؟ ممکن است سالم‌ترین انسان باشید که بر روی زمین زندگی می‌کند. اما به چه منظور؟ شما فقط بیهوده تلف شده‌اید. فایده شما چیست؟ ممکن است ثروت‌مندترین انسان باشید که با بهترین ماشین می‌رود، یا هر چه که آن را بنامید. و تمام به اصطلاح تجلل و تجملات زندگی و تمام ملزومات مادی و رفاهی را داشته باشید، اما برای چه؟

به محضی که چنین سؤالی به ذهن ما خطور می‌کند، نوع جدیدی از جستجوگری آغاز می‌شود. چنین سؤالی که "چرا شما اینجا هستید؟" آیا اینجا هستید که فقط در این رقابت برای برنده شدن بدوید؛ از صبح تا شب پول دربیاورید و قدرت کسب کنید و تمام کارهای پوچ انجام دهید تا دیگران را خوشحال کنید، پز پولتان را بدهید، یا سر دیگران را کلاه بگذارید. آیا این هدف زندگی شماست؟!

حالا این شروع چهارمین جستجو‌گری و تحقیق شماست، یا چهارمین بُعد در آگاهی شما. این تحقیقات هم ثمره همان امر پیشین، به نام گرسنگی است. گرسنگی برای روحانیت، گرسنگی برای خدا {عطش به خدا}، گرسنگی {عطش} برای چیزهای والاتر در زندگی در درون ما شروع می‌شود. که من آن را اتفاقی خالص و پاک می‌نامم.

در این جستجوگری دچار سردرگمی می‌شویم. چرا که در زمانی که این جستجوگری در شما شروع می‌شود، شما نابود و ناپدید شده‌اید. چطور؟ زیرا هم اکنون با تمام چیزهای بیهوده‌ای که در جریان است مقید گردیده‌اید. ممکن است خودتان را انگلیسی، هندی یا نوعی استرالیایی یا نمی‌دانم هر چه که مردم خود را با آن خوب می‌دانند، بنامید. اما در چشم خداوند، همگی شما فقط انسان هستید. منظورم این است که برای شروع هیچ یک دم ندارید! و نیازی نیست که سرتان را پایین بگیرید، باید سرتان بالا باشد. چه در آفریقا باشید چه در هند، انگلستان و یا آمریکا، یکسان است. مادامی که سر شما این‌گونه بالا باشد و دم نداشته باشید، انسان هستید. البته اینطور که بعضی‌ها رفتار می‌کنند، باید که دم داشته باشند!

شما قطعاً انسان هستید و اگر انسان از طریق تجارب گوناگون زندگی تکامل پیدا کرده، و در‌یابد که هیچ کدام از این تجربیات رضایت‌مندی واقعی را نمی‌دهد، و هیچ یک به این سوال که "چرا ما اینجا هستیم؟" پاسخ نمی‌دهد، آن‌گاه نقطه تغییر مسیر در زندگی او رخ می‌دهد و تبدیل به یک جستجوگر می‌شود، نه قبل از آن.

کسانی که نزد استاد می‌روند و می‌گویند: "مادر ممکن است لطفاً شغلی برای پسرم فراهم کنید؟!" آن وقت، نمی‌دانید چه بگویید. باید به چنین فردی بگویید: "حالا فرزندم، تو هنوز آماده نشده‌ای، به پخته‌گی لازم نرسیده‌ای تا به اینجا بیایی!"

 یا اگر به نزد شخصی بروید تا از او تقاضای یک حلقه الماس بکنید، یا کسی بگوید من این حلقه الماس را به نام خدا می‌دهم و با چنین پاسخی راضی ‌شوید، آن وقت به عنوان یک جستجوگر اصلاً خوب نیستید. اصلاً، خصوصاً برای ساهاجایوگا بی‌فایده هستید.

و یا کسی بگوید که من شما را شفا می‌دهم و برای شفا یافتن پیش کسی بروید. بسیار خوب، {آن} شخص ممکن است شما را شفا دهد، اما دیگر به عنوان یک جستجوگر به درد نمی‌خورید.

چرا خدا باید کسی را شفا دهد که در جستجوی خدا نیست؟ منظورم این است که چرا باید من این وسیله(میکروفون) را تعمیر کنم اگر قرار باشد که صدای من را نرساند؟

 یا اینکه بعضی از شماها نزد استادی می‌روید، و اگر به شما داستانی مانند این را بگوید که "باید برای این کار به من پول پرداخت کنید، زیرا اگر به من پول ندهید، نمی‌توانید وارد چنین مقوله‌ای بشوید؛" بهتر است یک سیلی به صورت او بخوابانید و به او بگویید: "راجع به من چه فکری می‌کنی؟" این هتک آبروی کامل نسبت به "جستجوگری" شما است. او می‌خواهد که با گرفتن پول، شما را گرفتار کند. متوجه نمی‌شوید که با گفتن این‌که "شما آنقدر مادی‌گرا هستید، که تنها با دادن پول به او، متصل به جستجوگری خدا می‌شوید؟!" به شما توهین می‌کند. فقط به آن فکر کنید.

تمام چنین بحث و مجادلاتی که مردم با شما دارند و اگر آنها را بپذیرید و اگر از چنین استادهایی پیروی کنید، نمی‌توانید برای جستجوگری، رشد کنید و به بلوغ برسید. و می‌بایست باهوش و خردمند باشید تا بفهمید که در جستجوی کمال‌تان هستید. شما به دنبال پول و حلقه الماس نیستید. و این حماقت و پوچیات پستی که در حال جریان هستند، و نباید تاب و تحمل نظاره‌گری آنها و این حقه‌های جادوگرانة احمقانه مردم را داشته باشید. بلکه شما شاهد جادوی خداوند خواهید بود.

بعد در جستجوگری زمانی باید بدانید که خداوند یک وجود جهانی است. هر کسی ادعا کند که ما برگزیده هستیم و هیچ کس نمی‌تواند برگزیده باشد، و او تنها پیامبر است و فقط او خدایی است، و چرا که متعلق به سازمان و تشکیلاتی است؛ چیزی جز تعصب گرایی مزخرف و زشتی و پلیدی نیست.

خودتان را فریب ندهید. لطفاً سعی کنید بفهمید. خودفریبی هرگز از جانب خداند بخشیده نمی‌شود. آیا آمیب، اگر غذا را آنجا ببیند، خود را فریب می‌دهد؟ یا یک شیر و یا حتی یک قورباغه که مغز کوچکی دارد، می‌دانند که در جستجوی چه چیزی است. آیا خود را فریب می‌دهد؟!

 اما انسان خودش را از صبح تا شب فریب می‌دهد. ما باید خدا را جستجو کنیم، ما باید تکامل‌مان را جستجو کنیم. ما باید به آن کل که خداوند و وجود ازلی است مرتبط باشیم، به کل آن. این آن چیزی است که باید در جستجوی آن باشیم. شما برای این منظور خلق شده‌اید.

 اگر جنین کوچک داخل رحم مادر را مطالعه کنید، متعجب خواهید شد که کل جنین از طریق بند ناف مادرش مراقبت می‌شود. و علی رغم این که تمام اعضا و اندام‌های جنین بطور کامل رشد نکرده است تا از همان ابتدا کاملاً به مغز متصل باشد، هنوز از طریق یک کانال تغذیه می‌شود،  مورد مراقبت قرار می‌گیرد و اداره می‌شود.

سپس وقتی بچه از مادر جدا شد، وقتی که به دنیا آمد، به تدریج تمام احساس و هماهنگی در تمام اندام‌های مختلف حسی و اندام‌های حرکتی و اندام‌های با کارکرد خودکار ایجاد می‌شود، تا شما به تدریج رشد کنید.

 اما به محضی که این ارتباط ایجاد ‌شود، انسان شروع به فعالیت می‌کند و تمام بدن با هم شروع به کار می‌کند. وقتی که انگشت تحت فشار قرار گیرد، تمام بدن می‌فهمد که شما تحت فشار قرار گرفته‌اید. تمام بدن می‌فهمد که چه اتفاقی افتاده است.

تمام ارتباط برقرار گردیده است. این یک فرآیند زنده و در حال رشد است که کار می‌کند. اما در مورد انسان یک مشکل بسیار بزرگ وجود دارد. باید بگویم بزرگ‌ترین مشکل این است که او همیشه خودش را با چیزهای ناقص و ناتمام و عقاید غلط شناسایی می‌دهد. و تنها در انسانها این اتفاق رخ می‌دهد. و به همین دلیل است که انسان باید مراقب آن باشد.

سگ‌ها همیشه بهتر از شما بو می‌کشند و می‌دانند که چه چیزی بخورند و چه چیزی نخورند، اما شما نمی‌دانید. نمی‌دانید که فرق بین یک استاد واقعی و یک استاد کثیف و یک استاد وحشت‌ناک و یک فرد بدجنس چیست؟ نمی‌توانید بفهمید.

یک نفر از زندان فرار می‌کند، لباسی می‌پوشد، به انگلستان می‌آید، و استاد بزرگ می‌شود و هزاران نفر دنبال او راه می‌افتند. آنها نمی‌فهمند، و هر چه که بیشتر داشته باشد، بهتر است.

اما یک راهی وجود دارد. خداوند قبلاً آنرا در وجود شما نهاده است. برای رشد شما، او در درون‌تان فقط تقدیر  خود و پاکی و خلوص‌تان را قرار داده است. اما اگر چنان خیره سر هستید که به شناسایی دادن‌های غلط و کارهای بیهوده تمایل دارید، نمی‌توانید موفق باشید.

از تمام این چیزها آزاد و رها باشید. خود را باز کنید. همه شما باید از کل آگاه گردید. همه شما باید خودآگاهی بگیرید. تا به واسطه آن، خداوند بی‌شک تکامل خلقت را به اتمام خواهد رساند. و او این کار را باید انجام دهد و این کار را انجام خواهد داد.

 اما شما باید خیلی سخت کار کنید و هنوز و هنوز اگر حقیقت را قبول ندارید، آن‌گاه حقیقت بی‌شک آشکار خواهد شد، اما سپس غیرحقیقت باید از بین برود و در آن زمان، کسانی که خودشان را با غیرحقیقت شناسایی داده‌اند از بین خواهند رفت.

 قبل از آن، آن را به خرد خود وارد کنید و دربیابید که دنبال چه چیزی هستید؟ ما باید در جستجوی کل شدن(wholesomeness)خود باشیم، که آن را به طور جزئی در گروه‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی خود ابراز داشته‌ایم.

تمام این‌ها باید با هم یکی شود. تمام مذاهب بزرگ که برای رشد بشر ارایه شده‌اند که ذاتاً برای کمک به رشد بشر است، که بنیاد و پایه زندگی آنها  است، باید در آن اتفاق، یکی گردند.

مثلاً فرض کنید که من یک هندو را ملاقات می‌کنم، و می‌گوید: "مادر، شما چطور راجع به مسیح صحبت می‌کنید، ما به مسیح معتقد نیستم." حالا انسان خیلی بزرگی هستید که به مسیح اعتقاد ندارید! شما که هستید که به مسیح اعتقاد ندارید؟! راجع به خودتان چه فکری می‌کنید؟ منظورتان از این که به مسیح اعتقاد ندارید چیست؟ آیا می‌دانید که این همانند انفجار می‌ماند، که چنین چیزهای وحشتناکی را بگویید؟

درباره همه اینکارنیشن‌ها که روی زمین آمده‌اند، کسانی هستند که می‌گویند ما معتقد به موسی نیستیم یا به ناناک یا به حضرت محمد معتقد نیستیم. شما چه کسی هستید که می‌گویید: "من" باور ندارم، "من" معتقد نیستم. اعتقاد شما چیست و اساس آن چیست؟ چرا چنین چیزهایی می‌گویید؟ در مورد آن چه می‌دانید؟

... این‌ها کور هستید و شما را کور می‌کنند. چه چیزی جز تعصب تیره و تار به دست آورده‌اید؟ این یک بیماری است، مریضی است.

فقط به ملکوت خدا بیایید و خواهید دید که تمام این‌ها در آنجا نشسته‌اند. آنها همه با هم هستند و شما در اینجا مثل احمق‌ها با هم می‌جنگید. آیا حتی یکی از آنها گفته که مثلاً مسیح بگوید حضرت موسی اشتباه کرده است که ما بگوییم؟! آیا هیچ یک از این قدیسین بزرگ این چنین صحبت کرده است؟ پس شما کی هستید که آنها را انکار کنید؟

این یکی از بزرگترین موانع این به اصطلاح جستجوگران است. و بعد خودشان را با استادشان شناسایی می‌دهند. من از آنها یک سؤال دارم: "اگر خود را این همه با استادتان شناسایی می‌دهید، پیش آنها بروید، چرا پیش من می‌آیید؟"

"مادر، پیش شما می‌آیم چرا که از زمانی که پیش آن استاد رفته‌ام، آسم گرفته‌ام." پس از او بخواهید که شما را درمان کند. چرا پیش من آمده‌اید؟! اگر استاد شما هر آنچه را که خواستید به شما می‌دهد، چرا پیش من می‌آیید؟!

اگر یک استاد واقعی است، (من وحشت را بزرگ در صورت شما می‌بینم)، من تشخیص می‌دهم، و من چنین کسی که یک استاد واقعی است را ستایش می‌کنم و به دنبال ملاقات با چنین کسی هستم و او در نزد من مقام والایی دارد. ولی آنها خیلی کم هستند و در هیمالیا یا بعضی جاها پنهان هستند تا با کسی صحبت نکنند و کسی صدای آنها را نشنود. آنها خیلی اندک هستند. یکی از آنها سعی کرد تا به آمریکا برود، و ظرف 5 روز به هند برگشت. او به من نامه نوشت که "مادر خیلی سخت است".

از آنجا که شما خودتان را با این بازی‌ها و انجام این بازی‌ها شناسایی می‌دهید، مردمی را دوست دارید که با شما بازی می‌کنند، مردمی را که حقیقت را به شما می‌گویند، که این گونه است و شما باید آن را داشته باشید، دوست ندارید؛ ولی باید بدانید که این مهم است.

چطور کسی که شما را دوست دارد، می‌تواند به شما چیزی که برای‌تان مضر،  زیان آور و یا فوق‌العاده خطرناک است بگوید. آنها به شما نمی‌گویند، آنهایی که دروغین هستند هیچ وقت راجع به کسی چیزی به شما نمی‌گویند. می‌گویند: "همه چیز در آن سوی زمین خوب است". فرض کنید یک فرد خالص و حقیقی بیاید، آنها کلامی راجع به او صحبت نمی‌کنند. این را از من داشته باشید. پس در جستجوگری‌تان، اول از همه سوء‌هویت و شناسایی‌های غلط‌تان باید کنار گذاشته شود. ما نسبت به خیلی چیزها سوء شناسایی داریم.

مثلاً مردم می‌گویند: "چرا باید از حضرت مسیح پیروی کنیم؟ او یهودی بود". بالاخره او باید یک جایی به دنیا می‌آمد. و وقتی این اتفاق می‌افتاد، شما باید به مذهبی در جایی تعلق داشته باشید. شما باید در انگلیس یا در هند و یا در زیمباوه دنیا بیایید. منظورم این است که بالاخره باید در جایی به دنیا بیایید.

پس بقیه آنها می‌دانستند و آنهایی هم که در آنجا ترک می‌کردند، گفتند: "او خوب نیست چون مانند یک ... به دنیا آمد". کسی را می‌خواهند که از بهشت {به زمین} بیفتد. خیلی مسخره است.

پس برای ما، کسانی که خالص و حقیقی هستند. باید امروز ذهنشان را کامل باز کنند، اگر می‌خواهید وقت‌تان را تلف کنید، پیش بروید. با استادان‌تان کار را ادامه دهید. به شگفت‌زدگی از اعجاز آنها ادامه دهید، به آنها پول بدهید، زنان‌تان را بدهید، دارایی‌تان را بدهید، به آنها همه چیزی را که دارید را بدهید، مریض و دیوانه بشوید و در آخر سر از دیوانه خانه در بیاورید. من نخواهم گفت: "فرزندم پیش من بیا."

 اما حتی اگر در دیوانه خانه به اشتباه خود پی ببرید، و برگردید، آن وقت خداوند اقیانوسی از بخشش است. اما در ابتدا این اخطار را به شما می‌دهم: "کسانی که وقت من و خودشان را تلف می‌کنند، پس تمام کسانی که هنوز بسیار خود را به غلط شناسایی می‌دهند، لطفاً با بحث بسیار احمقانه من را به مشکل نیندازید"

زیرا همیشه می‌بینم که کسانی که قرار است جستجوگری راستین باشند، مانند خانمی دیروزی، که شروع به گفتن این به من کرد که "آیا این کتاب یا آن کتاب را خوانده‌اید؟" گفتم: "خواندم ولی با خواندن آن نتوانستم چیزی در تو پیدا کنم؟ تو آنها را خوانده‌ای، چه چیزی به دست آوردی؟ آیا چیزی به دست آوردی؟" هیچ چیز. "آیا این استاد و آن استاد و آن استاد و آن استاد را دیده‌ای؟" گفتم: "ممکن است، اما در مورد خودت چه، چی بدست آورده‌ای؟" او آسم داشت، یک چشمش ورم کرده بود، نمی‌توانست جستجو کند، بدنش خشک شده بود، چون گفت که رماتیسم دارد، در واقع پوزست (مسخ-ویراستار) شده بود.

و او یک جستجوگر بود. سپس از من پرسید: "مادر من یک جستجوگر هستم، چرا خدا این قدر با من نامهربان است؟!" {گفتم:} "فرزندم، از خردمندی‌ات استفاده نکردی! حتی امروز اگر از آن خردمندی استفاده کنی، می‌دانم که خداوند با تمام قلبش، با تمام روحش به تو عشق می‌ورزد، چه تو او را دوست داشته باشی یا نه"

 او این جستجوگری را در شما قرار داده است، او تمامی این ابزار و آلات را در شما قرار داده است. او همه چیز را به زیبایی قرار داده است تا که خودبخود و بدون صرف هیچ زمانی در شما کار می‌کند.

 اما انسان‌ها اینگونه هستند که برای دریافت خودآگاهی‌شان می‌آیند و اگر من بگویم، بسیار خوب بیا اینجا نزدیک من بنشین، می‌گویند: "نه، من نمی‌نشینم"، "لطفاً کفشتان را در بیاورید" "نه، من کفش‌هایم را در نمی‌آورم." خیلی‌ها این طوری هستند. حتی اگر به آنها بگویید: "چرا این گونه نمی‌نشینید و پاهایاتان را این گونه نمی‌گذارید، زیرا این طوری آسوده و راحت می‌گردید" حتی دلایل بسیار بیشتری از آنچه می‌گویم وجود دارد، ولی هنوز می‌گویند: "نه، چرا باید این کار را انجام دهم."

چیزهای مشخصی وجود دارد که برای خودآگاهی بسیار مهم هستند. اگر می‌خواهید که آن را داشته باشید، بهتر است که آن کار را انجام دهید. تمام شیوه و طرز درک و فهم باید این باشد که شما باید در این جا چیزی از من بگیرید. این هدیه‌ای برای شماست، و نباید هیچ گونه امساک و خودداری راجع به گرفتن این هدیه وجود داشته باشد. منظورم این است که این کار یک شخص نرمال و طبیعی نیست. اگر هدیه‌ای برای ما است، آن‌گاه ما نباید راجع به آن خودداری و امساک کنیم، آیا باید امساک کنیم؟ آیا انسآنها خودداری و امساک می‌کنند، وقتی که هدیه‌ای در میان است ؟! اما فقط زمانی که نوبت خداست، آنگاه حتی کفش‌شان را نمی‌خواهند در بیاورند.

این هدیه‌ای بسیار بزرگی است که درخواست آن را دارید، که ثمره جستجوگری شما از مرحله آمیبی تا مرحله انسانی است. در مرحله انسانی نیز هزاران سال جستجو می‌نموده‌اید. و امروز وقتی که در آستانه آن هستید، چرا خودداری می‌کنید؟!

من می‌گویم در ساهاجایوگا، شما خودآگاهی‌تان را می‌گیرید. هیچ پولی نه گرفته و نه داده می‌شود. و به عنوان محصول جانبی، سلامتی شما خوب می‌شود. البته زندگی مادی شما نیز بهبود می‌یابد.

بسیاری از چیزها به عنوان رحمت ساهاجایوگا بهبود می‌یابد. اما آن اتفاق واقعی که برای شما رخ می‌دهد، این است که دانش مربوط به خود را می‌گیرید. خودآگاهی‌تان را می‌گیرید، این‌که نوری در درون شما روشن و نورانی می‌شود و شروع به دیدن خودتان، مراکز خودتان (مراکز انرژی سیستم ظریف درونی، چاکراها-ویراستار) و مراکز دیگران می‌کنید. چون به کل متصل می‌شوید، شما نیز wholesomeness تان را می‌گیرید. این چیزی است که ساهاجایوگا باید به شما تقدیم کند و اگر می‌خواهید آن را داشته باشید، می‌توانید. مابقی آن محصول جانبی است.

زیرا اگر نوری باشد، زمین نمی‌خورید. مستقیم راه می‌روید. نمی‌گویید، پای من خوب شد چون نور وجود داشت. نه! سوی چشمانم به خاطر نورم بهبود یافت! چون نور نبود، مشکلی وجود داشت، و به محض این که نور وجود داشته باشد، همه چیز رو به راه می‌شود و شروع به فهم کل می‌کنید. می‌دانید که همه چیز چگونه است، و شروع به راه‌رفتن می‌کنید، و می‌فهمید که کجا بنشینید، و می‌فهمید که صندلی چیست و  ... چیست.

این آن چیزی است که در جستجوی آن هستید، آنگاه شما جستجوگرید و یک جستجوگر واقعی و راستین هستید، و مورد رحمت قرار می‌گیرید و این وظیفه من است که ببینم به آن دست بیابید. به قدرت‌هایتان دست می‌یابید، نه به قدرت استادتان بلکه به قدرت‌های خودتان. و اینکه شما خودتان را می‌شناسید و دانش خودتان و دانش کل را دریافت می‌کنید.

اما اگر اینگونه نیستید، فرزندانم، متأسفم، هنوز در جستجوگری بچه هستید و باید همچنان بیشتر و بیشتر رشد کنید و سپس پیش من بیایید، زمانی که به صورت درونی رشد کنید. در غیر این صورت کار کردن بر روی چنین کسی یا دادن خودآگاهی به او و یا هر چیز دیگری، یک سردرد است.

بعضی اوقات از ساهاجایوگا برای درمان مردم استفاده می‌کنند. شکی نیست که درمان می‌شوید، حتی سرطان نیز در ساهاجایوگا می‌تواند درمان شود. می‌تواند درمان شود. تنها از طریق ساهاج می‌تواند درمان شود، نکته همین جاست. اما دوباره {سرطان} برخواهد گشت، نمی‌توانیم هیچ قول و ضمانت و چیز دیگری بدهیم. تا زمانی که در ساهاجایوگا بالا نیایید، و استاد ساهاجایوگا نشوید، تضمینی ندارد. ممکن است که بیماری دوباره برگردد.

چرا خداوند باید حس دادن چیزی را همان طور که خودتان دارید، نداشته باشد؟! او شما را دوست دارد. شکی نیست. او می‌خواهد به شما بدهد، چون شما را دوست دارد. اما اگر خیلی بد باشید و طبیعتاً  زیانکار و مسرف باشید، چرا باید به عطا کردن ادامه دهد؟ سوال ساده‌ای است که باید از خودتان بپرسید و بعد درخواست خودآگاهی نمایید. شما باید آن را دریافت کنید.

بعد از دریافت آن نیز، مرحله و دوره شک‌هاست. زیرا اول شما آگاهی بدون فکر را می‌گیرید، که "نیرویچارا سمادی" گفته می‌شود. وقتی که از آگاهی صحبت می‌کنیم، به معنای اخص خودش، یعنی باخبر بودن و هوشیاری نسبت به هر چیزی، آگاهی است. اما وقتی می‌گوییم سامادی یعنی آگاهی نورانی شده. شما "آگاهی بدون فکر نورانی شده" بدست می‌آورید، و سپس "آگاهی بدون شک نورانی" بدست می‌آورید.

 مرحله بین این دو در بعضی‌ها به قدری کم و اندک است، که آنها فوراً در آنجا قرار می‌گیرند. من اینجا کسانی را دارم که آن را دریافت کرده‌اند و در آن {مرحله} هستند. آنها در میان این دو مرحله غوطه‌ور نیستند. ولی بعضی‌ها در میانه‌اند، و بعضی‌ها هستند که کاملاً می‌توانیم آنها را درشکه بنامیم. آنها نمی‌توانند با زمان پروژه پیش بروند. در این زمانه مدرن، یک درشکه را فرض کنید، که توسط یک جت کشیده می‌شود. مشکل بزرگی است. اما اگر دارای این ظرفیت و کیفیت باشید، از هر دو مرحله این گونه{احتمالاً مادر با دست حرکت سریعی را نشان می‌دهند-مترجم} عبور می‌کنید.

بعد از آن شکی وجود ندارد. اما سپس کسانی هستند که به شک می‌افتند. نمی‌دانم به چه شک دارند!! آنها تجربه‌های خودشان را دارند، ارتعاشاتی را که می‌آیند، را حس می‌کنند. نسیم خنک را که در آنها جریان دارد، حس می‌کنند. می‌توانند حس کنند که روی دیگران کار می‌کند، ضربان و بالا آمدن کندالینی را حس می‌کنند، سلامتی‌شان بهتر می‌شود، و همه چیز پیشرفت می‌کند. اما هنوز شک دارند و وقتشان را تلف می‌کنند. و به خاطر آن، همه چیز آنها را به تأخیر می‌اندازد، درمان به تأخیر می‌افتد، همه چیز به تأخیر می‌افتد.

 بسیار خوب، ما در اینجا هواپیمای جت داریم، در اینجا هواپیمای ماوراء صوت داریم، موشک داریم، و همچنین درشکه داریم. او چیزهای زیادی را به کار گرفته تا این جهان را بسازد، این طور نیست؟!

 و بنابراین من همه چیز را رو به راه می‌کنم و با تمام عشقم، به هر کاری مبادرت می‌ورزم. اما از شما خواهش می‌کنم که رشدتان را این گونه کند نکنید. اینکه به چیزی شک دارید، سوالی است! {چراکه} من چیزی نمی‌خواهم، اگر بابت چیزی پول بدهید، باید به آن شک کنید. برای هیچ چیز بهایی نمی‌پردازید. به چه چیزی شک می‌کنید؟ من از شما چه بهره‌برداری می‌کنم؟ اما هنوز خیلی‌ از آنها می‌آیند و به من می‌گویند: "مادر ما شک داریم." می‌گویم: "بسیار خوب بیرون بروید." وقتی که شک‌های‌تان تمام شد، بیایید و من را ببینید. این گونه است.

 از شما خواهش می‌کنم، سعی کنید تا به ذهن‌تان بگویید که هر نوع کاری کرده‌ای، پیش همه جور استادی رفته‌ای، سراغ همه نوع کتاب بیهوده و مزخرفی رفته‌ای، و سراغ انواع شکیات رفته‌ای. حالا برای لحظه‌ای آرام بنشین. آرام بنشین. به ذهن‌تان بگویید که شما را کور نکند و آن را بدست آورید. از آن شماست، مال شماست. این حق شماست که آنجا باشید. پس آنرا بدست بیاورید و اگر هر شکی می‌آید، به آنها بگویید: "برای لحظه‌ای صبر کنند"

رحمت خداوند بر همه شما باد.


 
نیراآناندا، سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دوی موسس ساهاجا یوگا
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٧  کلمات کلیدی: شری ماتاجی نیرمالا دوی ، شری ماتاجی ، ساهاجا یوگا ، سحسرارا چاکرا

"نیراآناندا"

سخنرانی شری ماتاجی نیرمالا دویبنیانگذار ساهاجا یوگا

مراسم سحسرارا پوجای سال 1985 در اطریش

 

امروز در این مکان زیبای ساخته شده به دست ملکه اتریش...در این جا جمع شده‌ایم...تا پوجای سحسرارا انجام دهیم…وقتی وارد ملکوت سحسرارا می‌شویم...تنها آن‌گاه است که حق داریم پوجای سحسرارا را انجام دهیم...

قبل از این، هیچ کس راجع به سحسرارا صحبت نکرد...هیچ کس هیچ پوجایی برای سحسرارا انجام نداد...این برتری شماست که در ملک سحسرارا قرار دارید...و این که می‌توانید این پوجا را انجام دهید...این حق شماست

شما برای این انتخاب شده‌اید...این مکان بسیار ویژه‌ای برای شماست که وارد سحسرارای ویرات شوید...که در مغز به عنوان سلول‌های آن سحسرارا حضور داشته باشید...اجازه دهید ببینیم که ویژگی سلول‌های سحسرارا چیست...

این‌ها سلول‌هایی هستند که به طور ویژه از طریق کار سوادیستانا (چاکرای دوم-ویراستار) خلق شده‌اند...با عبور از تمام چاکراها، وقتی به سحسرارا (چاکرای هفتم در ملاج سر-ویراستار) می‌رسند...برای اداره فعالیت مغز تجهیز می‌شوند...بدون درگیر شدن با سایر عناصر در بدن...به طور مشابه ساهاجایویگی‌ها نباید ...با سایر سلول‌های پیکره این عالم، انسان‌ها، درگیر شوند...اولین چیزی که برای یک ساهاجایوگی‌ در سطح سحسرارا اتفاق می‌افتد...این است که او تبدیل به "مافوق"، "آتیت" می‌شود...پس او در ورای خیلی چیزها قرار می‌گیرد...

کالاتیت؛ او به ورای زمان می‌رود...زمان بنده او است اگر که باید به جایی بروید...آن‌گاه ناگهان در می‌یابید...که همه چیز در یک زمان انجام می‌شود؛ وقتی که شما قادر به انجام آن هستید...مثلاً شما قرار است که به یک قطار برسید...و شما دیر به ایستگاه می‌رسید و می‌بینید که قطار هم برای شما تأخیر کرده است...همه چیز به گونه‌ای کار می‌کنند که...حس می‌کنید که آن‌ها برای رفاه شما کار می‌کنند...پس شما به ورای زمان می‌روید؛ کالاتیت...

سپس به ورای دارما* می‌روید؛ دارماتیت...به این معنی که دارما بخش و قسمتی از وجود شما می‌شود...هیچ کس نباید به شما بگوید این کار یا آن کار را انجام دهید...شما فقط آن‌کار را انجام می‌‌دهید...و هر چه که باید انجام دهید، انجام می‌دهید...وقتی شما به ورای تمام این دارماها بروید...که دارماهای انسانی هستند...دارمای انسانی اینگونه است که ...توجه جذب شهوت، طمع، یا چیزی می‌شود...و بعد نمی‌تواند توجه خود را {از آن} خارج کند...اما حالا توجه دارماآتیت می‌شود...یعنی توجه دارماهای خود را از دست می‌دهد...دارما‌های توجه چنان هستند که ما باید...دارماهایی که توسط پیامبران آموزش داده شده را برای کنترل آن‌ها بکار بریم...زیرا ما از پایین‌ترین سطح می‌آییم...پس این دارماها در وجود ما هستند و شروع به نمود می‌کنند ...و وقتی به ما حمله می‌کنند...آن‌گاه باید میزان و معیاری داشته باشیم تا آن‌ها را کنترل کنیم...پس ما دارماهایمان را ایجاد می‌کنیم...قوانین و قواعدمان را ایجاد می‌کنیم...و دارماهایی را که از قید و شرط‌های سطح پایین‌‌تر می‌آیند، کنترل می‌کنیم...این بزرگی و عظمت بشر است...که دارماهای‌ خودشان را بوجود آورده‌اند و

بر روی دارماهای سطح پایین تثبیت کرده‌اند...مثلاً کربن چهار ظرفیت دارد...باید چهار ظرفیت داشته باشد...از طریق این چهار ظرفیت عمل می‌کند...نمی‌تواند آن را شش (ظرفیتی) کند ...اما انسان‌ها می‌توانند ظرفیت‌هایی را که ...قرار است نشانگر دارمای انسانی باشند، تثبیت کنند...ولی با تعالی سحسرارا، توجه آن ویژگی را از دست می‌دهد...یعنی احتیاجی نیست که محدودیت‌های دارما را نسبت به خود اعمال کنید...مجبور نیستید که انضباط و مقررات داشته باشید...بلکه به طور اتوماتیک دارای نظم و انضباط می‌شوید...این اولین نشانه کسی است که متعلق به مذهب پاک است...که پاک است

توجه به هیچ چیز وابسته نمی‌شود و یا مورد حمله قرار نمی‌گیرد...بسیار پاک است...مانند برگ گل نیلوفر، آب روی آن باقی نمی‌ماند...

پس شما کالاتیت می شوید...

شما دارماتیت می‌شوید...

شما گوناتیت می‌شوید...

یعنی سه حالت و خلقی که شما در آن‌ها به دنیا می‌آیید...چپ، راست و مرکز...شما به ورای آن‌ها می‌روید...سمت چپ، (کانالی است-ویراستار) که با آن وابستگی‌های عاطفی توجه‌تان را دارید...دومی وابستگی‌های فیزیکی و ذهنی شماست...و سومی وابستگی به دارما است...وابستگی به درستکار بودن و دیگران را به درستکاری واداشتن...یا دیگران و خود را به نظم واداشتن...که ساتویکا است که در آن شخص سعی می‌کند...تمام دشمنانش را: شهوت، خشم، تکبر، خودبینی، وابستگی‌ها

و طمع را کنترل کند...تمام این محدودیت‌های توجه ناپدید می‌شود...و شما شخصی آزاد و رها با خردی کامل می‌شوید...توجه شما خودش دارمیک می‌شوید...پس شما تمام گوناهایتان را از دست می‌دهید...و سات‌گونی می‌شوید

یعنی پرهیزکار، اما نه به واسطه نظم و مقررات...بلکه خودبخودی...شما خودبخود درست‌کار می‌شوید...گاهی چنین افرادی شما را گیج می‌کنند...مثلاً مسیح چوبی در دست گرفت ...و کسانی را که در حضور خدا چیزی می‌فروختند می‌زد...یعنی در مقابل معابد...بر طبق قوانین ما نباید عصبانی شویم...اما این عصبانیت، عصبانیت یک فرد گوناتیت است...و چنین عصبانیتی یک اتفاق خود به خودی است...که نباید مورد تحلیل قرار گیرد...باید که اتفاق بیفتد...عصبانیت دوی (الهه-ویراستار) نسبت به رکشاساها (شیاطین-ویراستار) ...کشتن رکشاساها...کریشنا سامهارا دارد...کریشنا به ارجونا می‌گفت که تو باید این مردم را بکشی...آن‌ها قبلاً مرده‌اند...همه این‌ها توضیح داده شده است تا شما به ورای آن بروید...پس این آتیت است؛ در ورای قید و شرط‌ها برخاستن...فقط کسی می‌تواند آن را کنترل کند که در ورای آن باشد ...کسی که در آن باشد نمی‌تواند آن را کنترل کند...اگر می‌‌خواهید کشتی را بیرون بکشید...باید بر روی ساحل باشید ...تنها کسی که به ورای آن رفته باشد می‌تواند آن کار را انجام دهد...پس شما به ورای آن می‌روید که همان آتیت است...اما وقتی که نوبت به دانش می‌رسد...در مورد چنین شخصی؛ او نمی‌تواند فکر کند...زیرا چنین شخصی در ورای فکر کردن است...نمی‌توانید توصیف کنید، چون چنین شخصی نمی‌تواند توصیف شود...نمی‌توانید بگویید چرا سقراط موافقت کرد که زهر بخورد...چرا مسیح موافقت کرد که به صلیب کشیده شود...آن در ورای فهم انسانی است...این گونه شما در ورای فهم انسانی رفتار می‌کنید...و شما نباید از انسان‌ها تصدیق و گواهی بگیرید...تصدیق شما از سوی خداوند می‌آید...و نه از سوی این انسان‌ها که در سطح پایین‌تری هستند...مانند این خواهد بود که یک سگ در مورد انسان‌ها مطلب بنویسد...پس به مرحله‌ای دست می‌یابید که...می‌تواند با لغت "آ" به معنی "بدون" توصیف شود...بدون...پس چنین فردی بدون افکار است...او فکر نمی‌کند...چنین فردی بدون طمع است...چنین فردی بدون شهوت است...تهی از اینهاست...چنین فردی "آشیش" گفته می‌شود...که در نتیجه آن هیچ چیز باقی گذاشته نمی‌شود...مثلاً وقتی که می‌خواهید خلأ درست کنید...شما به ایجاد خلأ ادامه می‌‌دهید...به هر نقطه‌ای می‌رسید ولی خلأ نمی‌تواند کامل باشد...زیرا به نقطه‌ای می‌رسد که مدام...می‌بینید که قسمت‌هایی از آن باید باقی بماند...نمی‌توانید یک خلأ کامل داشته باشید...اما چنین فردی یک خلأ کامل دارد...خلأ تمام ویژگی‌های منفی و پرخاشگرانه...(ویژگی‌های منفی-ویراستار) کاملاً وجود ندارند...چنین شخصی یک وجود ابدی است...هیچ کس نمی‌تواند او را بکشد...هیچ کس نمی‌تواند به او آسیب و صدمه‌ای برساند...خشم یا احترام نسبت به هر کسی، دیگر در این فرد وجود ندارد...با توهین یا عدم توهین ناراحت نمی‌شود...با ستایش محظوظ نمی‌گردد...زیرا او تهی از ظرفیت لذت بردن از عطیه ایگو (منیت-ویراستار) است...

پس وقتی به سومین حالت می‌رسد...او رحمت لغت "نیهی" را دریافت می‌کند..."نیهی" اولین کلمه اسم من است...اما در سانسکریت وقتی آن را با "مالا" ترکیب می‌کنید...تبدیل به نیرمالا می‌شود...اما لغت "نیهی" است..."نی" با کمی لرزش؛ "نیهی"...به معنی مطلق است ...یا زمانی که یک "آی" به آن اضافه می شود...پس اولین "نیهی" یعنی بدون، فاقد...و نیرا به معنی مطلق است...مثلاً وقتی که می‌گویید: نیرا آناندا، نیراند...آتمای محض...لذت محض...کیوالام...چیزی نیست مگر لذت...اما این لغت استفاده شده است؛ نیرا و نیهی...در دو شکل همانطور که به شما گفتم استفاده می‌شود...یکی برای گفتن بدون یا عاری از...شکل دیگر فقط، مطلق یا محض است...مطلق...پس در اینجا لذت نیراآناندا می‌شود...لذت مطلق...هیچ چیز مگر لذت...آزادی کامل...پس شما انواع لذت‌ها را دارید...همانطور که پیشتر به شما گفتم...شما سواآناندا دارید؛ لذت روح...سپس براماآناندا؛ لذت تندرستی...سپس لیلاآناندا یا کریشناآناندا...که در آن شما دارای لذت بازی هستید...اما وقتی به مرحله سحسرارا دست می‌یابید...نیراآناندا است...یعنی محض، لذت مطلق...با وجود این که نیرا اسم من است...به معنی مطلق است...پس وقتی چنین صفتی را قبل از هر چیزی قرار دهید...به مطلق تبدیل می‌شود...بنابراین شما مطلق می‌شوید...و وقتی که در آن مرحله مطلق باشید...آن‌گاه دیگر جایی برای هیچ چیز دیگری که در آن‌جا باشد وجود ندارد...مگر خودتان...اما بگذارید ببینیم که مطلق چیست...مطلق یعنی چیزی که نسبی نباشد...هیچ ویژگی نسبی ندارد...مطلق نمی‌تواند مقایسه شود...آتولانیا؛ نمی‌تواند مقایسه شود...نمی‌تواند به هیچ چیز بستگی پیدا کند، مطلق است...نمی‌تواند درک شود؛ چون به هیچ چیز دیگری نمی‌تواند مرتبط گردد، تا از طریق آن درک شود...مطلق است...هر طور که سعی کنید تا آن را بفهمید...از مطلق دور می‌شوید...هرگاه که سعی کنید مطلق را تحلیل کنید

از آن دور می‌شوید...پس این چیزی که شما در سحسرارا دریافت می‌کنید؛ نیراآناندا...

در مراحل مختلف ساهاجایوگا...مجبور بودیم از شریراآناندا یعنی آناندای بدن شروع کنیم...ماناساآناندا؛ لذت ماناسا یا روان...سپس می‌توانید بگویید، آهانکاراآناندا ...که در آن شما باید رضایت ایگو را داشته باشید...اما مرحله‌ای که اکنون باید در ما تثبیت شود...نیراآناندا است...پس دیگر چه جایی برای ترس وجود دارد؟...چه جایی برای صحبت راجع به آن وجود دارد؟...نمی‌توانید صحبت کنید...زیرا چطور آن را مرتبط خواهید کرد؟...من نمی‌توانم بگویم مانند این است، مانند آن است...هیچ لغتی برای توصیف مطلق وجود ندارد...تنها با سلب و نفی؛ این نه، این نه، این نه...آن‌چه باقی می‌ماند مطلق است...پس شما به مرحله مطلق می‌رسید...و آن مرحله‌ای است که یک ارتباط کامل استوار می‌گردد...و در آن ارتباط شما هیچ کس دیگر، مگر مطلق را در درون‌تان ندارید...این پوجای سحسرارایی است که شما برای آن اینجا هستید...این مرحله‌ای است که تا آن باید بالا بیایید

آن باید عروج و تعالی (شما) باشد...که باید در درون‌مان آن را استوار گردانیم...لازم نیست که به هیمالایا برویم...لازم نیست هیچ کار سخت و شدیدی انجام دهیم...با باقیماندن در این جهان، باید مطلق گردیم...فقط؛ کیوالام...هیچ چیزی مانند "چگونه؟" برای آن وجود ندارد... شما فقط تبدیل می‌شوید...شما درست مانند یک گل که تبدیل به میوه می‌شود، تبدیل می‌گردید...تمام آن در درون شما ساخته شده است...به آن اجازه دهید تا نتیجه دهد...تنها با تسلیم شدن، به آن تبدیل شوید

تسلیم شوید...و درشگفت خواهید ماند که ...در مرحله‌ای خواهید بود که از مطلق بودن‌تان لذت خواهید برد...این عشق مطلق است...این مهربانی مطلق است...این قدرت مطلق است...کلمات متوقف می‌گردند...توصیف باز می‌ایستد...شما فقط مطلق می‌شوید...و مطلق بودن‌تان را از طریق آن یگانگی احساس می‌کنید...اگر کسی با شما نباشد، نگران نمی‌شوید...هیچ مشارکت و مجالستی نیاز نیست...شما به تنهایی از مطلق لذت می‌برید...تنها آنجاست که می‌توانید از مطلق در درون دیگران نیز لذت ببرید...در بهترین شکل، بدون دیدن هیچ چیز دیگر، مگر مطلق...

خداوند شما را مورد رحمت قرار دهد.

 

*دارماها نگهدارنده های درونی ما می باشند که از آنها می توان به عنوان درستکاری، تقوا و پرهیزگاری یاد نمود-ویراستار


 
حقیقت
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٦  کلمات کلیدی: شری ماتاجی نیرمالا دوی ، شری ماتاجی ، حقیقت ، مادر الهی

حقیقت همان است که هست.

"شری ماتاجی نیرمالا دوی"